تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار العرفان — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
و شبههء آكل و مأكول وارد آيد ؛ زيرا كه جايز است كه اجزاى اصليهء جسمى ، اجزاى اصليهء جسم ديگر شود . و بنابر تحقيق سابق ، جواب داده مىشود كه صورت بدن اوّل ، جزء بدن لاحق نشود ، بلكه آن صورت محفوظ ماند در وعاى عالم ملكوت . و نفس ناطقه تعلّق دارد به آن . و آنچه داخل اجزاى اصليهء بدن ثانى است ، به حسب نظر اوّل ، هيولاى جسم اوّل است ، كه قبول كرد ثانيا صورت جسم دوم « 1 » را . و در حقيقت ، هيولى نه جزء حقيقت جسم اوّل بود و نه جزء حقيقت جسم ثانى است . پس هيچ حقيقت جسمى جزء جسم ديگر نشده است كه لازم آيد كه يك جسم دو بدن شود از براى دو نفس ، كه « 2 » محال باشد . و اينكه گويند كه آب هوا شد ، نه به اين معنا است كه آب با آن‌كه صورت آب را دارد ، قبول نمود صورت هوا را ، بلكه باطل شد صورت آب و طارى شد صورت هوا . و اگر فرض شود كه حقيقت جسم اوّل با بقاى صورت اولى ، اجزاى اصليهء جسم ديگر شود ، شبهه وارد و لازم آيد . و معلوم است كه صورت جسم اوّل زايل شده ، مادهء او قبول كند صورت ثانيه را . و اين ضرر ندارد . و به غير اين تحقيق ، شبههء آكل و مأكول غير مندفع است ، كما لا يخفى . و الحاصل ، هيولى در عالم طبيعت پيدا شد كه قبول نمايد صور غير متناهيه را به حسب فعل و افاضهء غير متناهى . و آن صور [ را ] « 3 » كه مناط تحقّق و تحصل جسم‌اند ، با نفوس ناطقهء متعلقهء به آن منتقل شوند به عالم ملكوت و مثال . و پيوسته نفوس و صور مجدده افاضه شود و نفوس و صور سابقه به عالم ديگر در حركت آيند . پس هيولى نيست مگر دروازهء ايجاد و باب فيض ، با آن‌كه نيست مگر قوهء محض و قبول صرف و عدم الكمالات . و نشايد كه مادهء هيولانيه به عالم ملكوت منتقل شود ، كه عالم تحصل و وقوع و
هامش
( 1 ) . ب : دويم . ( 2 ) . الف و ب : و . ( 3 ) . الف : ندارد .