زايل شد از بدن با مزاج و نفس حيوانى . و بعد از افاضهء صورت ديگر ، حاصل شود مزاج شبيه به اوّل ، نه عين آن . و اتحاد ماده كفايت نكند در وحدت هر دو بدن ؛ زيرا كه دانسته شد كه با تعدد صورت نوعيهء هر دو بدن ، محال است حكم به اتحاد بدنين .
و از اينجا لازم آيد جواز تناسخ .
و هرگاه گويى كه مناط وحدت بدنين وحدت نفس است ، چنانچه سابقا گفتيم ، گوييم كه پس حاجت به جزء لا يتجزى و اينكه اجزاى اصليه باقى است يا اينكه هيولاى هر دو بدن يكى است و غير اينها نيست .
و شبههء آكل و مأكول بر تقرير متكلمين وارد است كه دفع « 1 » نتوان يافت ؛ چنانچه كه گذشت . و ظاهر گرديد كه به طورى كه ايشان ذكر نمودهاند ، اوّل جواز اعادهء نفس را به بدن اوّل بعينه يا بمثله ، عقل صريح حكم به استحاله نمايد . و بعد از حكم عقل به استحاله ، نقلا نيز ثابت نشود ؛ زيرا كه ثبوت نقلى فرع جواز است .
و به تقريرى كه سابق مذكور گرديد ، طريقهء صدر المتألهين است . « 2 » و ديده نشده است در تحقيقات علماى اسلام اثبات معاد جسمانى به طورى كه عقل حكم به صحت آن نمايد ، سواى اين طريقهء انيقه . و الحمد للّه الّذي هدانا لهذا .
نور بيست و يكم در بيان عذاب اهل جحيم ، و انواع آن
بعد از ثبوت اينكه جوهر نفس ناطقه از عالم ملكوت و مجردات است و بالذات مناسب است با كمالات وجوديه و منافر است با صفات رذيله ، معلوم توان كرد كه ملكات راسخهء در نفس ، كه حقيقت عليين و سجيناند ، در نشئهء ديگر ممثل گردند به صورى كه منشأ لذت و الم نفس شود .
و دانسته شد كه لذت ادراك شىء ملائم است و الم ادراك شىء منافر . و بعد از رفع
هامش
( 1 ) . الف : بدفع .
( 2 ) . اسفار ، ج 9 ، ص 185 .