تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار العرفان — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
و معذّب و مثاب گردد . و اين معنا محقق شود به بدن ملكوتى كه مجرد است از ماده . و اوصافى كه از براى بدن بهشتيان و غذاى ايشان در اخبار وارد شده است ، « 1 » مناسب بدن ملكوتى است ، نه بدن مادى ؛ زيرا كه هرگاه قائل شويم به اينكه لا محاله بايد بدن مادى عود كند ، كون و فساد و كسالت و عدم شعور و موت و مرض و احتياج به مكان ، لازم او است و حال آن‌كه در بهشت اين‌ها از بدن منتفى است بالبديهه . و ديگر آن‌كه هرگاه همين بدن با اين اوصاف ، معاد شود ، اين نيست مگر رأى يوذاسف تناسخى ، كه در عالم طبيعت قائل است به عود نفوس به ابدان به حسب دورات افلاك . و هرگاه بگويى كه بدن اخروى قابل كون و فساد و موت و مرض و احتياج و غيره نيست و در تحت افلاك نيز واقع نشده است ، كه قول يوذاسف تناسخى ثابت شود ، گوييم كه اين بدن مجرد است از مادهء هيولانيه لا محاله و نيست مگر محض صورت جسميه و نوعيه ؛ چنان‌چه گذشت . و آن را بدن ملكوتى [ گويند ] « 2 » اگر چه عين بدن عنصرى است من حيث الحقيقه ؛ لكن غير او است من حيث الاوصاف و اللوازم . پس حاصل مرام اين است كه حقيقت بدن عنصرى منتقل شود به بهشت يا جهنم ، بدون امورى كه راجع به اعدام است . و زياده بر اين ، از صاحب شريعت صلّى اللّه عليه و آله نرسيده است . و شك نيست كه حقيقت بدن عنصرى ، صورت نوعيه و شخصيهء او است . و ماده داخل در حقيقت جسم نيست . و قول به اجزاى لا يتجزى به هيچ وجه در اين مقام مثمر ثمر و مثبت مطلبى نشود . و همچنين قول به بقاى هيولى ؛ زيرا كه بر فرض فناى صورت نوعيه و لحوق صورت ديگر به هيولى ، حقيقت ديگر پيدا شود و حقيقت اوّل فانى شود ، اگر چه هيولى همان هيولاى اوّل است و باقى فى الحالين است ؛ زيرا كه شيئيت شىء به صورت است نه به ماده .
هامش
( 1 ) . علم اليقين ، ج 2 ، ص 1029 - 1031 . ( 2 ) . الف : ندارد .