و لازم نيست قائل شدن به اجزاى لا يتجزى ، يا قول به اينكه اتحاد هيولى منشأ اتحاد بدن است ؛ زيرا كه مشخّص بدن و محصّل آن ، نفس ناطقه است كه صورت است . و بدن به منزلهء مادّه است . و با وحدت نفس ناطقه ، حاجت به اينها نباشد .
و نيز حاجت آن نيست كه بگوييم : اجزاى اصلى ، كه از منى خلق شده است ، باقى ماند و صورت بدن افاضه شود بر آن ؛ زيرا كه بعد از تحقيق اينكه بدن مرتبهء حيوانيت انسان است و نفس ناطقه ، مرتبهء انسانيت او است ، پس بدن به منزلهء جنس است و نفس ناطقه به منزلهء فصل . و تحقّق و تشخّص جنس به فصل است لا محاله . و جنس فى حد ذاته امرى است مبهم . و تا انضمام فصل نشود به او ، از ابهام خود برنيايد .
و شك و شبهه نيست كه حكم نمودن به اينكه شخص هفتادساله ، همان طفل اوّل است ، اگر چه هزار شكل و هزار رنگ و هزار حالت بر او وارد شده باشد ، به واسطهء وحدت نفس است . [ و شك نيست كه بدن آنا فآنا در تغيير و تبديل است و گوشت و پوست و استخوان و ] « 1 » اعصاب او متبدل شوند بالبديهه با آنكه شخص همان است . و اين به واسطهء وحدت نفس است كه بذاته متشخّص و متعيّن است ، نه به بدن ، بلكه تعيّن بدن از تعيّن او است .
پس بدن نيست مگر ماده . و ماده را تعيّن « 2 » به صورت است و فى حد ذاته امرى است مبهم و غير معيّن . و صورت ، كه نفس ناطقه است ، من اوّل الأمر الى آخر الأمر متعيّن است بذاته . و در عالم ماده محتاج است به مادهء غير معيّنه كه مركب است از هيولى و صورت . و در عالم مثال محتاج است به مادهء بسيطه كه محض صورت جسميه و نوعيه و شخصيه و مجرد است از هيولى و نفس ، متحد است با حقيقت بدن در هر دو نشئه . و حقيقت بدن نيز در هر دو نشئه ، همان محض صورت جسميه و نوعيه و شخصيه است .
هامش
( 1 ) . الف : ندارد .
( 2 ) . الف : ماده از تعيّن .