ديگر آنكه تمام نفوس را آن مقام و رتبه نيست كه متصل به عالم نور و دار سرور شده ، از جسم خلاص شوند . و بيشتر نفوس را سواى ادراك جزئيات و محسوسات ، رتبه و مقام ادراك كليات و معقولات نيست . و رحمت واسعه لا محاله بايد ادراك نمايد آنها را . و لذت آنها متصور نشود مگر به اينكه قائل شويم به بهشت جسمانى ، مشتمل بر آنچه از ظواهر آثار رسيده است . و اين جماعت چون نفس را جسمانى دانند ، لذات آن را نيز منحصر به لذات حسيه دانند .
و حق اين است كه هر يك از اين دو طايفه ، در معرفت حقيقت نفس ناطقه اعوراند ؛ زيرا كه در مسألهء معرفت نفس دانستى كه نفس ناطقه در حاق حقيقت ذات ، صاحب روحانيت و جسمانيت ، هر دو است . و متحد است با جسم و صورت بدن [ است ] . « 1 » و تمام حواس ظاهر و باطن ثابت است از براى نفس ناطقه با قوهء عاقله كه مدرك كليات است .
پس با قواى بدنيه ، ادراك محسوسات كند و با قوهء عاقله ، ادراك عقليات و مجردات نمايد . و بعد از خرابى بدن ، نه چنان است كه حواس ظاهرى و باطنى از نفس ناطقه منعدم شود ؛ چنانچه فلاسفه گفتهاند كه اين حواس ، قائم به بدن باشند و به فناى بدن فانى شوند ، بلكه حواس قائم باشند به ذات نفس ناطقه . و بعد از موت ، كمالات بدن را تماما از قوا « 2 » و حواس با خود برداشته ، آن را بدن ملكوتى و بدن مثالى خوانند .
و ذايقه و لامسه و باصره و سامعه و شامه و خيال و واهمه ، در تمام آن بدن ، سارى و جارى باشد . و تمام محسوسات را به تمام بدن احساس كند . و ساير قواى نباتيه و حيوانيه در آن بدن باشد . پس تمام لذات ، از محسوسات و معقولات در آن عالم از براى نفس حاصل شود . و جمع شود بين معاد جسمانى و روحانى ، كه هر دو طايفه گفتهاند . و اين كمال لذت و نهايت جامعيت نفس ناطقه است .
و لذات حسيه حاصل است در عالم مثال ، و لذات عقليه در عالم ملكوت و
هامش
( 1 ) . ب : ندارد .
( 2 ) . الف و ب : قوى .