گر ز عمر زيد و خالد بگسلاند كس طمع * بوذر و سلمان و مقداد است ، گويى نيست ، هست
عارف سالك به جز جانان نخواهد مقصدى * عشق شيرين شور فرهاد است ، گويى نيست ، هست
سرو چون دست تهى آمد به باغ روزگار * در زبان خلق آزاد است ، گويى نيست ، هست
آن كه جز موجود اصلى هيچ موجودى نديد * لاجرم داراى ايجاد است ، گويى نيست ، هست
خاك گردد خد و قد دلبران كاندر مثل * آن چو گل ، وين يك چو شمشاد است ، گويى نيست ، هست
مردم عامى ز دست غير مىنالند و باز * هم ز خود عارف به فرياد است ، گويى نيست ، هست
5 - ايرج و پرى
مثنوى ايرج و پرى ، توصيف ماجراى عشق دو دلداده و توسل آنان به سلطان حسين فريمانى اصفهانى و كرامت خواجه كاينات است .
اين مثنوى چنين آغاز مىشود :
بيا اى سالك راه شريعت * ز من بشنو حديثى در حقيقت
كه بود اندر محال اسفرايين * فريمان نام شهرى با صد آئين
فريمان غيرت گلزار مينو * ز طوبا قامتان بر سرو و ماژو
فريمان خلخ و فرخار خوبى * فريمان مظهر انوار خوبى
عارف داستان ايرج و پرى را چنين به پايان مىرساند :
بجز عارف كه از عشاق به بود * چو زلف يار كارش در گره بود