مال دنيا هرچه ماند خلق را اندر جهان * از عروس و پس ز داماد است ، گويى نيست ، هست
نى ز بيگانه است بر من جور هم دانى تو خويش * بر من از اين قوم بيداد است ، گويى نيست ، هست
بر گشاده چشم حرص كه از خاك هرى « 1 » * ديدهشان در آب بغداد است ، گويى نيست ، هست
آن يكى را ملك آبى ، ديگرى را ديم چه * مر تو را هم سيدآباد « 2 » است ، گويى نيست ، هست
از عناصر در كف غير است هرچه آب و خاك * قسمت من آتش و باد است ، گويى نيست ، هست
از زمين در كردهء اين فرقه ، سالك را همى * تا فلك افغان و فرياد است ، گويى نيست ، هست
عارف در پاسخ برادر خود ، سالك چنين مىگويد :
اى برادر ! دهر بر باد است ، گويى نيست ، هست * مرگ بهر آدميزاد است ، گويى نيست ، هست
خاك خواهد گشت اين آتش مزاج انسان چو آب * گر همه نمرود و شداد است ، گويى نيست ، هست
پيكر آلب ارسلان جسم بنى العباس هم * خاك نيشابور و بغداد است ، گويى نيست ، هست
آدمى را كه ز آب و خاك بسرشتند گل * دل مگر از سنگ و فولاد است ، گويى نيست ، هست
هامش
( 1 ) . هرات .
( 2 ) . نام يك روستا است .