صفت در او هست ؛ مانند خرس و سگ و خوك و غيرها . و الا كه انزل از حيوان هم باشد ، منتقل شود به بدن نباتات و الا به جمادات . و اين انتقالات را نسخ و مسخ و فسخ و رسخ خوانند .
و دليل بر بطلان اين عقيده اين است كه علاقهء خاص ثابت است فى ما بين « 1 » نفس و بدن خاص ، كه آن علاقه ، در بين نفس و بدن ديگر يافت نتواند شد .
ديگر آنكه نفس و بدن در اوّل حدوث ، هر دو محض قوه و استعداداند و به مرور ، كمالات آنها از قوه به فعل مىآيد . و در اوّل عمر ، نفس را با بدن حالتى است كه در وسط و آخر نيست . پس نفسى كه از بدن منسلخ شود ، كمالات او بالفعل است . پس هرگاه تعلق گيرد مجددا به بدن خاص ، آن بدن بالقوه است لا محاله و نشايد كه ما فى الفعل تعلق گيرد بما فى القوه ؛ به جهت عدم تناسب بينهما .
و الحاصل ، منشأ قول به تناسخ ، اخبار اولياء اللّه است به احوال ارواح و اشباح آنها . و اختلاف اشكال و هيأت آنها به حسب اختلاف در مراتب ترقّى و نزول و تشكل به شكل حيوانات در عالم مثال ، كه آن را نسخ ملكوتى گويند ، و آن عبارت است از ظهور حقيقت بدن مثالى شخص ، كه در هر خلق و صفت كه رسوخ در آن نموده است ، به صورت صاحب آن صفت محشور شود در عالم مثال ؛ مثلا بخيل به صورت سگ ، و حريص به صورت خرس ، و صاحب شهوت به صورت خوك ظاهر شوند . و اين نه به طور نسخ باشد كه روح از بدن خاص اخراج شده و داخل بدن ديگر شده باشد ، بلكه از اوّل تعلق به همان بدن مثالى دارد در حيات دنيوى ؛ و لكن شكل و هيئت آن بدن به اين چشم كه ما را هست ، مرئى نشود ، بلكه در نظر اوليا كه حقيقت بين باشند ، الآن نيز نمايان و عيان « 2 » گردد ؛ چنانچه از بعضى اكابر نقل است كه در حال رياضت ، شخصى از اهل دنيا داخل صومعهء او شد . شيخ به مريد خود گفت كه اين خر را از نزد من بيرون كن . بعد از رفتن آن شخص و اظهار مريد كه فلان بزرگ
هامش
( 1 ) . الف : فيما .
( 2 ) . الف و ب : آيان .