هرگاه نقايص بدن عنصرى را برداشته ، از كسالت و سنگينى و عدم احساس و حاجت به بدل ما يتحلل و اضمحلال آنا فآنا و آنچه راجع است به اعدام ، و كمالات او را ملاحظه نمايى ، از سمع و بصر و خيال و واهمه و ساير ادراكات و ساير قوا و حسن و جمال و تشكل و تحقّق و آنچه راجع است به وجود و تحصل ، بعينه بدن مثالى است .
پس فى الحقيقة قبض مىشود بدن مثالى از داخل همين بدن ، و جهات كمال و شئونات تحصل و تحقّق بدان را روح با خود برداشته ، آن را بدن مثالى گويند ، نه آنكه بعد از خروج از بدن ، داخل شود به بدن ديگر كه شبيه باشد به بدن عنصرى ، و لازم آيد جواز تناسخ و عذاب بدنى كه معصيت نكرده باشد . اگر چه اكثر علماى اسلام چنين فهميدهاند كه بدن مثالى امرى است غير از بدن عنصرى و روح پس از مفارقت از بدن ، تعلق به آن گيرد و مدّتها در عالم برزخ با بدن مثالى باشد و در نزد قيامت باز او را گذاشته ، به بدن اصلى عنصرى تعلق گيرد و حال آنكه علاقهء فى ما بين يك نفس و دو بدن از جملهء محالات است .
و بعد از آنكه دانستى تطبيق عوالم و اتحاد نفس را با تمام مراتب و اينكه مرتبهء اسفل ظهور مرتبهء اعلى است و مقام اعلى بالذات داراى كمالات مقام اسفل است و تفرقهء بينهما به نقص و كمال و فقر و غنا است و در نفس الأمر هويت واحده ، كه حقيقت جوهر نفس است ، در ساير مراتب سارى و جارى است ، خواهى دانست كه بدن مثالى بالفعل سارى است در بدن عنصرى . و كمالات بدن عنصرى به واسطهء آن است . و جوهر روح تعلق دارد به او . و بعد از موت ، آنچه حيثيت تحقّق و كمالات بدن است ، روح برداشته ، متشكل به شكل اولى خود شود ، نه آنكه از بدنى خارج و در بدن اجنبى داخل شود .
پس ظاهر شد كه بدن مثالى ، حقيقت بدن عنصرى است . و مناط تحقّق و تحصل بدن عنصرى به واسطهء بدن مثالى است كه در او سارى و جارى است . و بعد از آنكه نقصانات بدن عنصرى را برداشته ، كمالات او را ملاحظه نمايى ، بعينه بدن مثالى است .
و تفرقهء بين اين تقرير و آنچه ديگران فهميدهاند ، كالفرق بين الأرض و السّماء . و اين
أنوار العرفان — صفحة 344
مساهمون: ملا اسماعيل اسفراينى
ص٣٤٤