نيست بينى . و وقوع و كون و وجود و تحصل را در آنجا ملاحظه كنى ،
ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ
. « 1 »
و الحاصل ، مىگويم : « 2 » وجود جبرائيل از عالم ملكوت است و مركب از عناصر نيست كه هر چشمى او را تواند ديد . و انوار علوم قرآنيه ، كه موجودات عقليه و انوار محضهاند ، نه اصوات و الفاظ ، از آن عالم برداشته ، از مراتب سلسلهء طوليه بگذارند و در هر عالمى تجلى خاص كند تا آنكه در مرتبهء حس مشترك جناب نبوى صلّى اللّه عليه و آله صورت الفاظ و صورت گرفته ، شنيده شود و ديگران نشنوند از جبرئيل و نبينند « 3 » او را از شدت ظهور ؛ چون خفاش كه آفتاب را نتواند ديد ، نقص از خفاش است نه از آفتاب . و آفتاب به واسطهء نديدن خفاش او را امر خيالى نشود . « 4 » پس نديدن اصحاب ، جبرئيل را و نشنيدن صداى او را ، نه از اين بابت است كه در خارج ، چيزى تحقّق نداشت و قوهء خياليهء نبى صلّى اللّه عليه و آله « 5 » صورتى خيالى « 6 » مىگيرد ، « 7 » بلكه از اين بابت است كه شدت وقوع و نهايت تحصل را در خارج و واقع داشت ؛ لكن « 8 » نه در عالم طبيعت و اجسام ، بلكه در عالم ملكوت و مثال . و چشمى كه امور ملكوتيه و مثاليه را ببيند ، « 9 » در اصحاب نبود . پس هر چيز كه محسوس تو نشود ، نه آن است كه وقوع ندارد و محض خيال [ است ] . « 10 » [ فرد ] : « 11 »
هامش
( 1 ) . نحل ( 16 ) آيهء 96 .
( 2 ) . ب : مىگوييم .
( 3 ) . الف و ب : نه بينند .
( 4 ) . ب : شود .
( 5 ) . الف : ندارد .
( 6 ) . الف و ب : خيال .
( 7 ) . ب : مىكيرد .
( 8 ) . ب : ليكن .
( 9 ) . الف و ب : به بيند .
( 10 ) . الف : ندارد .
( 11 ) . ب : ندارد .