نيست و همه فى الحقيقه اجزاى اويند و مقصود از آفرينش نيست ، مگر رساندن هر چيز را به كمال لايق به آن ، و دانستى كه انسان به واسطهء تربيت دادن قوهء نظريه و عمليه به مقام عقول كليه عروج نمايد و محيط شود بر كل ، و نظر به اينكه استجماع ذاتى او داراى قواى حيوانى و بهيمى است و شهوت و غضب لازم او است ؛ پس افراد بنى نوع انسان كه در اوايل نشو و نما ، صفات حيوانيت بر ايشان غلبه دارد ، لا محاله به واسطهء اختلاف در خواهشهاى نفسانى ، تدافع و تخالف بين ايشان واقع شود و اين معنا منجر به فساد نظام و موجب قتل و نهب و غيره گردد ؛ پس امر معاش مختل شود . و همچنين موانع نفسانى وادارد نفس را از تحصيل كمالات كه موجب اصلاح معاد او است .
پس لا محاله ، لازم است نصب رئيسى كه جمع كند آراى مختلفه را بر امر واحد ، و خواص و آثار افعال را بيان نموده ، ايشان را ترغيب و تحريص نمايد به سوى كمالات ، و آنچه مانع است ايشان را از سلوك راه حق ، بيان نمايد و منافع و مضار و خواص اشيا را به نحو ابلغ و اتم ، مبيّن و مبرهن سازد .
و لا محاله ، بايد اين رئيس من عند اللّه مؤيّد به كمال بود ، در مقام عدالت باشد و خلعت عصمت و طهارت در پوشيده ، دامنش از لوث نقايص و منهيات پاك باشد و نگويد مگر احكام مبدأ تعالى را و نپويد مگر طريق مرضات او را ، و صاحب نفس كليهء الهيه « 1 » و سالك مسلك « 2 » رضا و تسليم و محو و فنا باشد ، و در وجود او اثر انيت باقى نباشد ، و بقاى او به حق ، و رفتار و گفتار او از حق بود . و اين وجود را ناموس كل و خليفهء الهى و پيغامبر خوانند .
و در هر عصر وجود چنين كس لازم است ؛ چنانچه از اخبار متواتره از طريق شيعهء اثناعشريه از ائمهء هدى عليهم السّلام مستفاد مىشود . و مىشود كه احكام اللّه به حسب مرور ازمنه و تفاوت استعدادات امزجهء مكلفين فى الجمله تغيير يابد . و اين منشأ
هامش
( 1 ) . ب : الهيهء كليه .
( 2 ) . ب : مسالك .