قيام صدور نه عروض ؛ مانند قيام صور مثاليه به عقول . « 1 »
و اما سامعه قوهاى است كه حلول كرده است در هر دو صماخ ، بنابر مذهب جمعى از حكما . و بنابر مذهب محققين ، نفس ناطقه مدرك است اصوات و صماخ . و قوهء آن از شرايط و مقدمات ادراك است . و هرگاه قوهء حالّهء در صماخين ، مدرك بودى ، بايد يك صوت را دو شنيدى . و از اين نكته است اطلاق سميع و بصير بر خداى تعالى ؛ چرا كه مبصر و مسموع بنابراين تحقيق ، قائماند به فعل اللّه به قيام صدور نه عروض ؛ لكن در شامه و ذايقه و لامسه لا محاله شرط است حلول قوه در محل معلوم . و منزه است خداى تعالى از عروض قوا .
و شامه قوهاى است كه آفريده شده است در دو عصب ، كه روييدهاند از مقدم دماغ ، كه امتياز مىدهد بوىها را به وصول هوايى كه مكيّف به كيفيت خاص شده است .
و ذايقه قوهاى است مفروش بر جرم زبان ، كه ادراك كند طعوم را به واسطهء لعاب خالى از طعم كه مكيّف شود به طعم خاص .
و لامسه قوهاى است به واسطهء اعصاب در تمام بدن و اعضا ، مگر آنكه عدم ادراك انفع باشد از براى او ، مانند عظم . و اين قوه ادراك كند گرمى و سردى و نرمى و درشتى و سختى را .
و حواس باطن نيز پنج است ؛ به علت آنكه مدركات حواس باطن ، يا صور است يا معانى جزئيه . مدرك صورت را حس مشترك گويند ؛ به جهت اينكه صور مدركه به حواس ظاهر نيز منتقل « 2 » به او شود . و خزانهء او را خيال گويند . و مدرك معانى جزئيه را واهمه ، و خزانهء او را حافظه گويند . و قوه [ اى ] كه جمع كند بين صور و معانى ، هرگاه به واسطهء استعمال عقل باشد ، مفكره ، و اگر به واسطهء استعمال وهم است ، متخيله خوانند .
و اشراقيين خيال را مجرد دانند از ماده ، كه به فناى بدن فانى نشود ؛ مانند
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 1 ، ص 308 ؛ ج 4 ، ص 134 و ج 6 ، ص 260 و 424 و ج 8 ، ص 20 و ج 9 ، ص 178 و 191 .
( 2 ) . ب : متصل .