كه ابدان مشخّص نفوساند و شىء تا متشخّص نشود موجود نخواهد شد . و حق اين است كه تشخّص نفوس به ذات آنها است و مشخّص ابدانند ؛ چرا كه بدن به منزلهء جنس است كه حيوان است . و نفس ناطقه به منزلهء فصل كه ناطق است . پس نفس ناطقه محصّل و مشخّص بدن است نه عكس ؛ و لكن « 1 » چون در ذات نفس اضافه به بدن شرط است ، پس لا محاله بايد حادث شود به حدوث بدن .
و جناب صدر المتألهين رحمه اللّه فرموده است كه نفس جسمانية الحدوث و روحانية البقاء است ؛ يعنى در اوّل حدوث از ماديات است ؛ و لكن به واسطهء ترقّيات در علم و عمل ، مجرد شود و ملحق شود به مجردات در عالم بقا . و اين قول بنابر تصحيح حركت جوهرى تمام شود . « 2 »
و حاصل اين مذهب آن است كه نفس ناطقه صاحب دو جهت است : هم جسميت و قواى آن ، و هم تجرّد و لوازم آن . و اين از كمال بساطت و جامعيت اوست . و يك مرتبه از مراتب او ادراك كليات و قوهء عاقله است . و در اين مقام مجرد است و در مقام ديگر ، حساس متحرك بالاراده است . و افعال نفس حيوانى و نفس نباتى ، همه مستند به او است . و او است با تمام قوا « 3 » و حواس . و او است سميع و بصير و متكلم و متحرك و محرك . و بدن تنزلى است و مرتبهاى است از مراتب نفس . و نفس ظاهر است در تمام مراتب بوحدتها . و مر او راست تمام شئونات و ساير حدودات و بروزات ، از تخلّق به اخلاق ملائكه و حيوانات و شياطين و غيرها ، مع انّه واحد . و اين استجماع و استعدادات متكثره ، از احاطه و جامعيت و كمال اوست ؛ چرا كه نفس ناطقه ظل وحدت حقه است .
و در حديث اعرابى از جناب رئيس الموحّدين عليه السّلام وارد است كه « و نفس كليّة الهية » تا آنكه فرمودند : « و هي شجرة طوبى و سدرة المنتهى » . « 4 »
هامش
( 1 ) . ب : ليكن .
( 2 ) . اسفار ، ج 6 ، ص 109 ؛ ج 8 ، ص 345 .
( 3 ) . الف و ب : قوى .
( 4 ) . كلمات مكنونه ، ص 76 - 77 .