قائم به جسم فلك دانند . و مر فلك راست ساير ادراكات ظاهرى و باطنى .
و حركت افلاك به اراده است . و غايت حركت ، تشبّه به عقول فعّاله است . و از براى هر فلكى از افلاك كليه و جزئيه ، نفسى است خاصهء آن ، و همچنين از براى كواكب .
و اما نفوس ارضيه ، اوّل نفس نباتى است كه منشأ نمو جسم است . و مر او راست قواى مخصوصهء معروفه . و دوم « 1 » نفس حيوانى است كه منشأ حركات و ادراكات « 2 » جزئيه است . و مر او راست حواس ظاهر كه سامعه و ذايقه و باصره و شامه و لامسه است ، و حواس باطن كه حس مشترك و خيال و واهمه و حافظه و مصوره است . و سيم نفس ناطقهء انسانى است « 3 » كه با قواى مزبوره ، مدرك كليات است .
و شك نيست در حدوث نفس نباتى و حيوانى ؛ زيرا كه بعد از تركيب از بسايط عنصريه حادث شوند . و اما نفوس « 4 » فلكيه ، بنابر قول به قدم افلاك ، قديم خواهند بود .
و بنابر قول به حدوث ، محتمل است كه قائل به قدم نفوس آنها باشند ، به واسطهء تجرّد .
و اما نفوس ناطقهء انسانيه ، پس افلاطون الهى و جمعى از حكما قائل شدهاند به قدم نفوس جوهرا و ذاتا ، و حدوث تعلق به ابدان . و وجه صحت اين مذهب ، آن است كه مراد تقدم ارباب انواع « 5 » و وجود جبروتى آنها باشد كه تقدم بر ابدان دارند و الا نفس از اين جهت كه نفس است ، شك در حدوث آن نيست .
و ارسطاطاليس و من تبعه قائل شدهاند به حدوث نفوس « 6 » با ابدان ؛ زيرا كه نفوس ناطقه متحداند بالنوع ، و متكثر نشوند مگر به تكثر ابدان . و حاصل اين كلام آن است
هامش
( 1 ) . ب : دويم .
( 2 ) . الف : ادراك .
( 3 ) . الف : انسانيت .
( 4 ) . ب : نفس .
( 5 ) . ب : نوع .
( 6 ) . ب : نفس .