آن چيزى است كه نوع به واسطهء آن فى حد ذاته كامل شود . و مانند علم [ و ] وجود و غيرهما از كمالات ثانيه است .
پس حاصل تعريف آنكه نفس آن چيزى است كه شىء به آن چيز ، تحصل و تحقّق پيدا كند و شيئيت آن شىء به آن باشد ؛ چون صورت نوعيه . پس از تعريف ظاهر گرديد كه نفس هر چيز به منزلهء صورت نوعيهء آن شىء است . و به قيد « جسم طبيعى » خارج شد كمالات مجردات . و مراد به « آلت » قواى « 1 » نفسانيه است . پس تعريف شامل شود نفوس فلكيه را نيز ؛ چرا كه قوهء خياليه و ادراك از براى آنها هست ، اگر چه بدون اعضا و جوارح باشد . و اضافه به سوى جسم معتبر است در تعريف نفس . و از آن حيثيت ، آن را نفس گويند ، نه حيثيت تجرّد و ادراك كليات او را . و از اين جهت است كه نفس ناطقه را در مبحث طبيعيات ذكر كنند .
و دليل بر وجود نفس ، آثار و ادراكات اوست در اجسام مخصوصه ؛ مثلا در نباتات ، قواى نباتيه ، از جاذبه و ماسكه و هاضمه و دافعه و مصوره و منميه و غيرها ، و در حيوان علاوه بر اينها احساس و تحرك ، و در انسان به اضافهء اينها ادراك كليات .
پس مىگويم : منشأ اين افعال و ادراكات ، اگر هيولى بودى ، بايد همهء اجسام به يك نهج بودى . و همچنين صورت جسميه . و همچنين صورت طبيعيه . پس بايد شىء ديگر باشد كه منشأ آثار خاصه شود . و آن را نفس گويند . و نفس يا سماوى است يا ارضى .
اما نفس سماوى ، اختلاف نمودهاند كه آيا نفس مجرد و مدرك كليات است ؛ چون نفوس ناطقهء انسانيه . يا آنكه [ نفس ] « 2 » منطبعه است به منزلهء خيال در انسان ، كه صور جزئيات را درك كند نه معانى كليه را . و حق اين است كه نفس فلكى مجرد است از ماده ، و مدرك كليات است به قوهء عاقله ، و مدرك صور جزئيات است به قوهء خياليه .
و اشراقيين اين قوه را نيز مجرد دانند و خيال منفصل گويند . و مشائين « 3 » خيال متصل و
هامش
( 1 ) . الف : قوى .
( 2 ) . الف : ندارد .
( 3 ) . الف : مشائين .