موهم اين است كه امور برزخيه و اخرويه ، بنابر مذاق ايشان امور خياليه باشد ، مانند خواب ديدن ، نه منظور اين است ، بلكه در واقع و نفس الأمر ، آنچه به تحصل و وقوع و فعليت اقرب است ، عالم عقول و پس از آن ، نفوس و بعد از آن ، صور مثاليه و عالم اشباح است . و بعد از آن ، عالم طبيعت و اجسام است .
و هرگاه از مقام طبيعت گذشته به عالم مثاليه عروج نمايى ، اين عالم را خيال ، و عالم مثال را واقعبينى . و هرگاه از آن هم درگذشته ، به عالم نفوس و ملكوت رسى ، مثال و جسم را موهوم و ملكوت را واقع و موجود بينى ، و هكذا تا مبدأ وجود تعالى شأنه . پس موجودات مثاليه ، امور واقعيهء متحصله در خارجاند و اشدّ وقوعا باشند از اجسام عنصريه . و حقيقت عنصريات در مثال است ؛ چنانچه حقيقت اشيا همه در عالم عقول « 1 » است ، كه رب النوع و ملكوت هر شىء خوانند . و موجودات آن عوالم [ برقرار و بر دوام ] « 2 » باشند ، به خلاف عنصريات و اجسام طبيعى كه متغير و فاسدند .
و [ اينكه ] « 3 » گفتهاند : خيال منفصل است ، منظور اين است كه در لطافت و تجرّد ، نظير صور خياليهاند و به ديدهء خيال ، آن عالم واقعى را توان ديد . و در تحقيق ابدان مثاليه - ان شاء اللّه تعالى - خواهى دانست حقيقت امر را كما هو فى الواقع . و از مسائل مشكله است و بيشتر مقاصد اخرويه به دانستن اين موقوف است .
ارسطاطاليس در اثولوجيا گفته است كه :
« غير اين عالم ، آسمان و زمين و بحر و حيوان و نبات و ناس هستند ، نه ارضى ، بلكه سماوى . و مناسب نيستند با انسانى كه در اينجا است . تنفر ندارند بعضى از آنها از بعضى . و ضديت با يكديگر ندارند . و اين از جهت اين است كه مولود ايشان از معدن واحد است . انتهى » .
و معلوم است كه اين عقيده به غير قول به عالم مثال ، تمام نشود ؛ زيرا كه اهل عقل اتفاق كردهاند كه عالم ديگر ، كه مانند اين عالم باشد ، از عالم طبيعت و ماديات محال
هامش
( 1 ) . الف : در متن دارد : « وقوع » و بالاى آن دارد « عقول » .
( 2 ) . ب : بر دوام و برقرار .
( 3 ) . الف : ندارد .