خلاصه ، باز ملاحظه شد كه حركات سياره « 1 » و ثوابت ، از مغرب به مشرق است و حال آنكه در هر شبانه روزى از مشرق به مغرب يك دوره حركت دارند . و دو حركت متغاير از يك طبيعت نتواند صادر شود . پس ناچار فلكى ديگر بايد محيط بر همه ، كه همهء آنها را قسرا حركت دهد . و حركت او از مشرق به مغرب طبيعى باشد ؛ چنانچه بر سنگ آسيا هرگاه حركت كند ، بر جهت ضد حركت سنگ آسيا حركت ارادى دارد بطىء ، و حركت قسرى دارد سريع . و اين فلك را فلك اعظم و فلك اطلس خوانند ، كه چون اطلس ساده كواكب ندارد . و در زبان شرع عرش گويند . و بعد سطح مقعر آن ، از زمين تحديد شده است ؛ لكن « 2 » قطر سطح محدب آن معلوم بشر نشود . و به قدر اينكه شخص لفظ واحد بر زبان جارى كند ، سطح مقعر او را هزار و هفتصد و سى فرسنگ حركت باشد . و حركت سطح بالاى او معلوم نيست . اين بود دليل عدد افلاك كليه .
و چون ملاحظه نمودند كه رجعت و استقامت و اقامه از براى خمسهء متحيره ، و سرعت و بطىء « 3 » از براى قمر هست ، قائل شدند كه از براى هر يك از اينها فلكى است جزئى ، كه احاطه بر ارض ندارد ، بلكه مركوز است در ثخن فلك كلى . و اين كواكب بر منطقهء آن افلاك متحركند . و اعلى آنها بر خلاف اسفل آنها حركت دارد . پس رجعت و استقامت و بطوء و سرعت آنها به واسطهء آن افلاك جزئيه باشد . و آنها را تدوير خوانند .
و باز ملاحظه نموده ، حركت بعضى از سيارات را برگرد مركز عالم مختلف ديدند . و اين دليل شد كه افلاك آنها خارج مركز باشد . فلهذا خارج مركز و حوامل سواى ممثلات و مديرات از براى سبعهء سياره « 4 » قائل شدند . و تفصيل اين ، حواله به كتب هيئت است .
هامش
( 1 ) . ب : سيارها .
( 2 ) . ب : ليكن .
( 3 ) . ب : بطوء .
( 4 ) . ب : سيارها .