دانند ؛ لكن « 1 » اين طايفه به حدوث جواهر فرده قائلند ، و فيثاغورث به قدم آنها قائل است .
و مقصود اين حكيم از وحدات ، كه قائمند به نفس خود ، مراتب وجود است . و اعدادى كه مبادى وجوداند ، وحدت حقه است كه مبدأ اثنين است . و آن عقل اوّل است كه مركب است از وجود و ماهيت ؛ مرتبهء دوم « 2 » وجود است بذاته ؛ چنانچه اثنين مرتبهء دوم « 3 » عدد است بذاته ، از اثنين صادر شده است ثلاثه . و مراد نفس است كه در مرتبهء سيم واقع است . بعد از آن صادر شد چهار « 4 » كه عبارت از طبيعت جسم است كه در مرتبهء چهارم واقع است . و اين چهار چيز ، اصول عالم باشند . و حديث مربع بودن اركان عرش اشاره به اين است .
و مبدأ همهء آحاد و اعداد ، وحدت حقه است . و قديم بالذات منحصر است به آن .
و اينكه وارد شده است كه اوّل زمين خلق شده است ، به اعتبار كثافت آن است كه اوّل ظاهر شود ، و جسم لطيف پس از آن . و الا به قاعدهء امكان اشرف اوّل جعل تعلق به خلقت افلاك گيرد و دفعة تمام عالم اجسام پيدا شوند كه خلأ لازم نيايد . و به محض پيدا شدن جسم فلكى حركت پديد آيد و زمان تحقّق پذيرد ، و اللّه اعلم بحقيقة الحال .
نور يازدهم در بيان استداره « 5 » و كرويت افلاك و عدد افلاك كليه
هرگاه طبيعت جسم ، مخلى بالطبع باشد از قواسر ، اقتضا كند شكل كره را ؛ به علت اينكه در اقتضاى شكل ديگر لازم آيد ترجيح بلا مرجّح ؛ چرا كه در شكل مثلث و
هامش
( 1 ) . ب : ليكن .
( 2 ) . ب : دويم .
( 3 ) . ب : دويم .
( 4 ) . ب : اربعه .
( 5 ) . ب : استدارها .