ديگر مفتوح مىبود ، كه هر قدر آب خارج مىشد ، هوا داخل انبوبه مىشد ، جايز بود خروج آب . و در فرض مزبور به واسطهء عدم دخول هوا ، آب نتواند بيرون شود ؛ چرا كه هرگاه بيرون شود ، خلأ لازم آيد .
و دليل بر امتناع خلأ لزوم تساوى زمان حركت جسم است با معاوق ، با حركت همان جسم بىمعاوق . و تقريرش اين است : هرگاه فضايى باشد خالى از همهء اجسام ، و فرض كنيم حركت جسمى را در آن فضا ، و فرض كنيم كه در يك ساعت يك فرسنگ از آن فضا را قطع كند به قوهء مخصوص ، كه در آن جسم هست ، و بعد از آن فرض شود كه به همان قوه در مكانى حركت كند كه پر باشد از جسم غليظ ، مثلا آب داشته باشد ، شك نيست كه يك فرسنگ را در يك ساعت نتواند قطع كند ؛ چرا كه پر بودن فضا مانع است از سرعت حركت . و فرض كنيم كه در ده ساعت قطع كرد يك فرسنگ را ، پس از آن فرض شود حركت همان جسم با همان قوهء خاص در فضايى كه پر باشد از جسم رقيقى مانند هوا مثلا ، و فرض كنيم كه عايق بودن آن جسم رقيق ، جسم متحرك را به قدر عشر عايق غليظ كه در فرض اوّل مفروض بوده است . « 1 » پس بايد در يك ساعت قطع كند فضاى مملو از جسم رقيق را . پس تساوى زمان حركت جسم با عايق و بىعايق لازم آيد . و اين محال است .
و از لوازم اجسام ، وقوع در جهت است . و جهت ، فوق و تحت طبيعى است ؛ زيرا كه مبدل نشود به تبدل جسم ؛ مانند آنكه هرگاه سر كسى را سرازير كنند ، جهت تحت ، فوق نشود نسبت به آن ، به خلاف جهتهاى ديگر كه مبدل شوند ؛ مانند يمين و يسار و أمام و خلف .
و جسم يا بالطبع مايل است به جهت فوق ؛ مانند جسم فلك و نار و هوا . يا بالطبع مايل به جهت تحت است ؛ مانند ارض و اجزاى آن . و مراد از جهت تحت ، مركز عالم است كه از او فروتر جايى نيست . و مراد از جهت فوق ، سطح محدب فلك الافلاك
هامش
( 1 ) . ب : هست .