پس ظاهر و لايح شد كه هرگاه موجودى مجرد از مادهء جسمانيه باشد ، مجرد از مدهء زمانيه نيز خواهد بود ؛ چرا كه زمان از لوازم طبيعت جسم است ؛ چنانچه دانستى .
نور نهم در معناى مكان و آنچه بر او متفرع گردد از امتناع خلأ و غيره
اختلاف نمودهاند كه مكان آيا بعدى است كه جسم پر كند آن را ؛ مانند فضاى كوزه كه آب آن را پر كند . يا آنكه سطح مقعر حاوى است ، كه مماس است سطح محدب محوى را ؛ مانند سطح اندرون كوزه كه ملاصق است سطح بيرون آب را .
قول دوم « 1 » از مشائين « 2 » است . و بنابر قول اوّل ، آيا آن بعدى كه جسم آن را پر كرده است ، موجود است در خارج ، يا آنكه موهوم است ؟ دوم مذهب متكلمين است و اوّل مذهب اشراقيين .
و شك نيست كه مكان به اعتبار اشاره حسيه ، ظرف جسم واقع مىشود ، كه مىگويند : جسم در اين مكان يا در آن مكان است . و شيئى كه مشار اليه شود ، موجود است نه موهوم . و متمكن بودن جسم فلك اعلى در مكان ، از بديهيات فطريه است ، و حال آنكه سطح مقعر حاوى ، مماس [ با ] « 3 » محدب او نشده . پس حق مذهب اشراقيين است .
و از متفرعات اين مسأله است امتناع خلأ . و مراد از خلأ آن است كه بعدى كه محاط باشد به جسم محيط ، و خالى باشد از جسم ، محال است . و اين معنا ظاهر است در مثل انبوبه كه دو ممر دارد ، هرگاه يك ممر او را سد نمايند و پرآب باشد و بخواهند از ممر ديگر ، كه سوراخ باريك داشته باشد ، آب بريزند ، آب ريخته نشود ؛ چرا كه هرگاه ممر
هامش
( 1 ) . ب : دويم .
( 2 ) . ب : مشائين .
( 3 ) . الف : ندارد .