دروازهء ايجاد داخل ، و قافله [ اى ] به سوى عالم بقا مرتحل است .
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
. « 1 » و اما سكون عبارت از عدم حركت است از جسمى كه قابل حركت است .
و تقابل بين حركت و سكون ، تقابل عدم و ملكه است ، نه تقابل تضاد ، مگر بنابر تعريف متكلمين .
نور هشتم در تعريف زمان ، كه آن هم از لوازم جسم طبيعى است
بدان كه اطلاق زمان شود بر امر موجود متجدد سيال ؛ مانند حركت به معناى توسط . و به اين معنا آن را « آن » مىگويند . و ديگر اطلاق شود بر امر موهوم ممتد ؛ مانند حركت به معناى قطع ، كه اجزاى آن در خيال مجتمع است نه در خارج ، بلكه به حسب وجود خارج ، اجزاى آن غير قار الذات است ، و به انعدام جزء سابق ، جزء لاحق موجود شود .
و زمان مقدار حركت است بنابر مشهور . و بنابر وقوع حركت جوهرى ، زمان مقدار تجدد طبيعت است . پس هر جسمى از اجسام ، بىطبع و صورت نوعيه نيست .
و از تجدد [ طبيعت ] « 2 » منتزع شود زمان الى ما شاء اللّه . پس هيچ جسمى بىزمان نيست و وقوع آن در ظرف زمان ، از جملهء ذاتيات آن است .
و زمان مسبوق به عدم زمانى نيست من حيث الماهيه . و هكذا عدم لاحق هم كه عدم زمانى باشد ، از براى او نيست ؛ به جهت آنكه لازم آيد كه قبل از زمان و پس از آن ، زمان باشد . و هو خلاف المفروض . و از اينجا است كه جمعى گفتهاند كه زمان واجب الوجود است ؛ چون مسبوق به عدم سابق و لاحق نتواند شد . و جواب اين است : واجب الوجود بايد جميع انحاى عدم بر او جايز نباشد . و زمان اگر بالذات موجود نشدى ، جايز بودى .
هامش
( 1 ) . بقره ( 2 ) آيهء 156 .
( 2 ) . ب : ندارد .