جسم هست . و مراد به كمال جهت تحصل شىء است .
و متكلمين گفتهاند كه حركت ، بودن اوّل جسم است در مكان دويم ؛ چنانچه سكون ، بودن دويم [ جسم است در مكان اوّل . و حركت به دو معنا است : حركت به معناى قطع ، و به معناى توسط . دويم بودن ] « 1 » جسم است متوسط در بين مبدأ و منتهى .
و تعبير شده است به بودن جسم به حيثيتى كه او را به هر حدى از حدود مسافت كه نسبت دهى ، قبل از آن وصول و بعد از آن ، حاصل نباشد در آن . و اوّل رسم امتداد است در خيال ، از اوّل حركت جسم تا به آخر آن . و به اين اعتبار ، حركت قار الذات است . و به اعتبار اوّل امرى است سيّال و متجدد و غير قار الذات ، مانند زمان .
پس هرگاه شعلهاى را حركت دهى ، [ و ] « 2 » از آن رسم شود دايره در حس مشترك .
دايرهء مزبوره حركت به معناى قطع است . و نقطهء شعله كه متحرك است در بين دايرهء حركت ، به معناى توسط است .
و حركت يا ذاتيه است يا عرضيه . دوم « 3 » مانند حركت كسى كه در كشتى نشسته باشد . و اوّل معلوم است بالمقايسه . و آن « 4 » هرگاه قوهء محركه داخل در آن و عديم الشعور باشد ، آن را حركت طبيعى خوانند . و هرگاه با شعور باشد ، آن را اراديه گويند . و هرگاه قوهء محركه از آن خارج باشد ، آن را حركت قسريه گويند .
و هرگاه جسم مستدير برگرد مركز خود حركت كند ، آن را [ حركت ] « 5 » وضعيه گويند ؛ چرا كه اوضاع او متبدل شود « 6 » نه مكان آن . و هرگاه جسم به جهتى از جهات حركت كند ، آن را حركت مستقيمه و أينيه گويند .
و حركت لازم دارد شش امر را : اوّل ، مقوله كه حركت در آن واقع شود ؛ مانند مكان .
هامش
( 1 ) . الف : ندارد .
( 2 ) . الف : ندارد .
( 3 ) . ب : دويم .
( 4 ) . الف : آن يا .
( 5 ) . الف : ندارد .
( 6 ) . الف : نشود .