تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار العرفان — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
منظور آن نيست كه تمام صور واردهء بر آن ماده باقى است در حال انسانيت . و مقصود آن هم نيست كه بالمرّه آن شىء اوّل معدوم شده ، انسان از كتم عدم بىماده موجود شده است ؛ بلكه مقصود اين است كه صور مزبوره بر سبيل تعاقب بر همان ماده [ وارد شد . و اينكه مىگويند كه انسان از غذا خلق شده يا از منى ايجاد شده ، آن است كه ماده منى ] « 1 » باقى است ، نه اينكه صورت منى با صور ديگر جمع است . پس آن چيزى كه در انسان از مادهء جسميت باقى است ، آن را هيولى گويند . اشراقيين گويند : مادهء باقيه ، همان حقيقت جسم است كه آن را صورت جسميه مىنامند . و متكلمين گويند كه مادهء باقيه اجزاى لا يتجزى است . و مشائين گويند : امرى است ديگر كه حامل قوه و استعداد صورت جسميه است و جوهرى است كه محل است مر صورت را ، و صورت حال است در آن . دليل بر اثبات هيولى اين است كه دانستى كه حقيقت جسم ، متصل واحد است . پس نيست جسم در حد ذات ، مگر اتصال واحد . و بعد از طريان انفصال بر جسم ، برداشته شود اتصال ، و حادث شود اتصالات ديگر . پس اگر حقيقت جسم ، همان اتصال فقط بودى ، در اين صورت بايد جسم معدوم شود و از كتم عدم ، دو جسم يا سه جسم ديگر به وجود آيد . و اين بالبديهه باطل است . پس ناچار بايد در حقيقت جسم ، سواى معناى اتصال ، شىء ديگر باشد كه حامل آن باشد ، و با متصل واحد واحد ، و با كثير كثير ، و در وحدت و كثرت تابع صورت جسميه باشد . و آن نيست مگر هيولى . دليل ديگر اين است كه در جسم حيثيت فعليت و تحصل هست . و آن صورت جسميه است . و حيثيت استعداد و قوه است از براى قبول صور نوعيه و حركت و غيرهما . و نشايد حيثيت فعل ، حيثيت قوه و استعداد باشد ؛ چرا كه جهت فعليت جهت وجوب ، و حيثيت قوه حيثيت امكان است . و شىء واحد بالذات نتواند دو جهت ضد در او باشد . پس ناچار بايد در حقيقت جسم ، شىء ديگر باشد كه حامل
هامش
( 1 ) . الف : ندارد .