و اين شعر از لبيد است كه تصديق فرموده آن را جناب ختمى مآب صلّى اللّه عليه و آله :
ألا كلّ شيء ما خلا اللّه باطل * و كلّ نعيم لا محالة زايل
« 1 » و بعد از آنكه ظاهر شد تو را كه واجب الوجود بايد صرف وجود و محض نور باشد ، حاجت استدلال به اينكه بايد جسم نباشد مثلا نيست ؛ چرا كه تمام ماهيات ، به نور وجود محض موجود و حادثند . پس نيست قديم بالذات مگر حقيقت وجود كه قبل از همهء اشيا است . و او مركب نيست و مرئى نمىشود مانند اجسام به چشم ، بلكه به چشم عقل نيز در نيايد ؛ چرا كه حد ماهيت ندارد و
لا تُدْرِكُهُ
« 2 »
الْأَبْصارُ
. « 3 »
و نه چيزى در او حلول كند ، و نه او در چيزى حلول كند . پس صفات او زايد بر [ ذات ] « 4 » او نباشد . و اينها جاى كلام نيست ، مگر مسألهء رؤيت كه محل نظر است و طالبان ديدار را منظور .
بدان كه اشاعره قائل شدهاند به جواز رؤيت خداى تعالى . [ و ] « 5 » بعضى گفتهاند : در دنيا ، و بعضى مخصوص آخرت دانستهاند . و ادلهء آن طايفه ، ظواهر آيات بينة الدلالات فرقان مجيد است ؛ مثل :
فَمَنْ [ كانَ يَرْجُوا ]
« 6 »
لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً
؛ « 7 » يعنى آنكه اميدوار است ملاقات پروردگار خود را ، پس عمل صالح كند . و
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ
؛ « 8 » روىهاى بهشتيان در نهايت طراوت است كه نظركنندگانند به سوى پروردگار . ديگر آيهء
رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ
. « 9 » موسى عليه السّلام گفت :
خدايا ! بنماى خود را به من تا نظر كنم به سوى تو . اگر ديدار او محال بودى ، پيغمبر
هامش
( 1 ) . ديوان لبيد ، ص 148 .
( 2 ) . الف و ب : يدركه .
( 3 ) . انعام ( 6 ) آيهء 103 .
( 4 ) . الف : ندارد .
( 5 ) . الف : ندارد .
( 6 ) . الف : يرجوا .
( 7 ) . كهف ( 18 ) آيهء 110 .
( 8 ) . قيامة ( 75 ) آيهء 22 - 23 .
( 9 ) . اعراف ( 7 ) آيهء 143 .