با او تعالى حالتى است كه در آن حالت ، او ماست ، و ما اوييم ؛ و حال آنكه او ، او است ، و ما ماييم . پس معنا از عالم خود تنزل نكرد و متحد با لفظ نشد ، و لفظ هم ترقّى نكرد و به معنا نرسيد ، و حال آنكه در لفظ ، به جز معنا چيزى ظهور ندارد . [ ش ] : « 1 »
تجلّى لي المحبوب في كلّ وجهة * فشاهدته في كلّ معنى و صورة
« 2 » اين است مقصود اهل حق كه گويند : تجلى دارد نور ذات او در مرائى اكوان ، و در هر چيزى ما مشاهدهء حق مىكنيم ، نه آنكه - نعوذ باللّه - حق متحد شود با خلق و اتحاد و حلول لازم آيد . و اين گونه مثل كه در مقام تحقيق ذكر شد ، بسيار مناسب مقام است و مبيّن مرام . و اين تقريرى است وافى و بيانى است شافى مر ظهور وحدت را در كثرت ، و شهود حق را در خلق ، بدون لزوم قول به وحدت وجود منهىّ عنه .
پس زنهار زنهار كه هرگاه از اين مقوله چيزى در كلام اهل حق ببينى ، « 3 » تكفير نكنى ، كه عين ايمان و دين همين است . و حديث « فأحببت أن اعرف » ، « 4 » به اين تحقيق تمام شود . و هرگاه اشيا مباين صرف باشند با مبدأ تعالى ، چگونه دليل معرفت او شوند ؟ [ فرد ] : « 5 »
همه عالم صداى نغمهء اوست * كه شنيد اين چنين صداى دراز
« 6 »
نه بسيار در تنزيه كوش ، كه به تعطيل گرفتار آيى * و نه پر به تشبيه پرواز ، كه به تجسم و حلول و اتحاد افتى
هامش
( 1 ) . الف : ندارد .
( 2 ) . شرح فصوص الحكم ، ص 374 :تجلّى لي المحبوب خلف الستاير * و شرّفني لطفا بكشف السرائرفشاهدته في كلّ معنى و صورة * و عاينته في كلّ خاف و ظاهر( 3 ) . الف و ب : به بينى .
( 4 ) . مشارق انوار اليقين ، ص 27 ؛ احقاق الحق ، ج 1 ، ص 431 .
( 5 ) . ب : ندارد .
( 6 ) . فخر الدين عراقى ، ديوان اشعار ، ترجيع بند ، ش 2 .