بطلبد خدايى غير از من . و معناى اين حديث كه « الرّضاء بالكفر كفر » ؛ « 1 » يعنى راضى بودن « 2 » به كفر ، كفر است . و حال آنكه كفر داخل است در قضاى الهى و هيچ شيئى بىقضاى الهى واقع نشود .
گفتهاند كه كفر ، مقضى است نه قضا ؛ چون كه قضا عبارت از حكم الهى است . و حكم به كفر غير از كفر است . و كفر جهل كافر است به مبدأ تعالى . و قضاى كفر علم الهى است به آن . فرد :
كفر جهل است و قضاى كفر علم * [ خود چنان باشند يكسان علم و حلم « 3 » ]
« 4 » يا آنكه مراد [ از قضا ] « 5 » قضاى بالذات است و كفر مقضى بالعرض است ؛ چنانچه ظاهر شد « 6 » در مسألهء استناد شرور به مبدأ تعالى . اگر كسى به نظر انصاف نگرد و جدل و اعتساف را به كنار گذارد ، مسألهء قضا و قدر را كه از مسائل مشكلهء غير منحله است ، تمام مىبيند و مىداند كه فحول علماى كلام ، چه قدر مسافت دور افتاده ، « 7 » راه به جايى نبردهاند . [ ش ] : « 8 »
در اين ورطه كشتى فرو شد هزار * كه نايد از او تخته « 9 » بر كنار « 10 »
اگر گويى كه هرگاه هر چيز به قضا و قدر الهى باشد ، سعى و كوشش مرا چه فايده ؟
هرگاه سعادت [ مرا ] « 11 » مقدّر شده باشد ، سعيدم . و هرگاه شقاوت ، تبديل شده از او
هامش
( 1 ) . چنين حديثى را در جوامع روايى پيدا نكردم . ر . ك : مثنوى معنوى ، دفتر سوم ، ص 158 :گفت نكته الرضا بالكفر كفر * اين پيمبر گفت و گفت اوست مهر( 2 ) . ب : شدن .
( 3 ) . مصدر : هر دوكى يك باشد آخر حلم و خلم ؛ الف : ظلم .
( 4 ) . مثنوى معنوى ، دفتر سوم ، ص 158 .
( 5 ) . الف : ندارد .
( 6 ) . الف : شود .
( 7 ) . الف : افتادهاند .
( 8 ) . الف : ندارد .
( 9 ) . مصدر : كه پيدا نشد تختهاى .
( 10 ) . كليات سعدى ، بوستان ، ص 220 .
( 11 ) . ب : ندارد .