صورت . پس هرگاه صاحب صورت ، علم به صورت خود داشته باشد ، آن علم ، عين او است به صورت در آيينه ؛ زيرا كه شيئيت صورت آيينه و تعيّن آن و حقيقت آن ، همان صاحب صورت است و صاحب صورت ، كه خود را بذاته ببيند ، حاجت به آيينه و صورت ظاهرهء در آن ندارد .
حاصل آنكه ذات حق ، كه علم به خود دارد ، كافى است علم به تمام معلومات خود را ، چه قديم باشند چه حادث ، چه متناهى چه غير متناهى ؛ مثلا هرگاه صاحب صورت ، در صد آيينه صد صورت داشته باشد ، همين كه خود را بذاته ببيند ، صد صورت را ديده است ، حاجت آن آيينهها و آن صورتها نيست ؛ زيرا كه آن همه صورت با كثرت ، ظهورات يك « 1 » شىء واحد مىباشند . و تماميت و حقيقت آن صور متعدده ، همان صورت اصلى « 2 » است . پس بدون لزوم قول به وحدت وجودى ، كه كفر و زندقه است ، تمام شد اين مسأله ، و روشن آمد چون آفتاب تابان . و ذلك من فضل اللّه و الحمد للّه اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا .
و نديدم در كتب مصنفهء علما تحقيقى به اين روشنى ، كه همه كس تصديق كند حتى عوام الناس ، و حال آنكه افهام فحول حكماى متقدمين و فضلاى متأخرين ، در اين مسأله حيران است . و مقصود معلم ثانى از آنكه مىفرمايد كه « ينال الكلّ من ذاته ، فهو الكلّ في وحدته » « 3 » همين است . و لكن « 4 » اين مطلب عمده را به اين مثال روشن ظاهر كردم . و از اينجا ظاهر شد احاطهء قدرت ذاتيهء او تعالى بر اشيا ، و معيت او با تمام اشيا و ظهور او و بطون او و اينكه او است اصل هر وجود و حقيقت متأصّلهء هر موجود . و للّه الحمد على ما هدينا .
هامش
( 1 ) . ب : كه .
( 2 ) . الف : اعلى .
( 3 ) . فصوص الحكم ، فص يازدهم : « واجب الوجود مبدأ كلّ فيض ، و هو ظاهر على ذاته ، فله الكلّ من حيث لا كثرة فيه .
فهو من حيث هو ظاهر ، فهو ينال الكلّ من ذاته . فعلمه بالكل بعد ذاته و بعد علمه بذاته . و ذوق المتألّهة أنّ علمه تعالى بالأشياء عين علمه بذاته ، و يتحدّ لكلّ بالنسبة إلى ذاته ، فهو الكلّ وحده » .
( 4 ) . ب : ليكن .