و اين باطل است .
و ديگر لازم آيد احتياج و فقر ذاتى او تعالى به كمالات واقعيه در مرتبهء ذات . و چون ذات بذاته مقتضى آنها نيست ، محتاج شود به مقتضى ديگر . و اين معنا جايز نيست .
و بايد دانسته شود كه صفات كماليهء حقيقيه ، راجع به وجودند ؛ زيرا كه حقيقت علم ، ظهور معلوم است عند العالم ، و قدرت ، افاضهء فيض است بر مقدور ، و حيات ادراك است با فعاليت ، و هكذا . و هر يك از اين امور وجوداتند . پس حقيقت تمام كمالات ، در صرف وجود جمع است . و از آن مقام كه متنزل شد ، متغاير شود حقيقت آنها ، و اسم قدرت و علم و غيره بر آنها اطلاق شود به عنوان غيريت ، و در مرتبه [ اى ] از مراتب كيفيات نفسانيه شمرده شوند يا از مقولهء اضافه و هكذا .
پس هرگاه اين صفات كامله ، بر ممكنات صادق آيند به عنوان صفتيت ، و عروض و تغاير با يكديگر خواهد بود ؛ چون حيثيت قدرت در ما كه غير جهت علم است . و در همين مقام هم شايد علم عين نفس ناطقه باشد ؛ چون علم نفس به ذات خود كه عين او است . و شايد در مرتبه بالاتفاق واجب الوجود باشد ؛ چون علم واجب تعالى به ذات اقدس خود .
پس ظاهر گرديد كه حقيقت علم ، صدق دارد بر مراتب متعدده ، از مرتبهء وجوب تا مرتبهء عرض ، و هكذا ساير صفات كماليه .
و استبعاد مكن كه ذات واحد چگونه مصداق تواند بود از براى مفاهيم متعدده ؟
چرا كه بر زيد صدق مىكند عالم و قادر و صانع و جسم و نامى و حيوان و انسان و ضاحك و اسود و طويل و غيرها ، مگر آنكه اين صفات ، مغايرند با ذات زيد ، و در واجب تعالى متحدند با ذات .
و حاصل آنكه هرگاه بر فرض محال كسى برسد به مقام وجود واجب تعالى ، مىبيند كه ذات او علم است و قدرت و حيات بذاته ، و حال آنكه يك چيز است .
وحدتى مىبيند داراى كثرت ، و در عين كثرت وحدت ، نه آنكه ذاتى است نايب مناب
أنوار العرفان — صفحة 142
مساهمون: ملا اسماعيل اسفراينى
ص١٤٢