و هرگاه بر تو فى الجمله مخفى باشد كه چگونه ذات فاعل ، علت غايى تواند بود ، قياس كن كار خود را ، كه در ساير امورى كه از تو صادر مىشود ، بعد از غور و حقيقت رسيدن ، مقصود بالذات از همه ، وجود خود و بقاى فاعل است ؛ چون رفتن و نشستن و خوردن و آشاميدن و نكاح كردن و بنا گذاردن و غيرها ؛ منظور همه « 1 » خواستن ذات تو است بذاته ، و آنها همه به طفيل ذات تو مقصودند .
پس هيچ فاعل از فعل نخواهد مگر ذات خود را ، اگر چه مستغنى هم باشد ، اقلا مىخواهد بروز كمالات خود را كه مايه علوّ و استعلاى او باشد بر غير ، و ملتذ شدن به كمالات خود ؛ مثلا شخص كريم ، از بخشش مىخواهد لذت نفسانى را كه در كرم و جود هست ، و آن لذت را مىخواهد براى ذات خود .
پس مرجع تمام غايات ، ذات فاعل است . پس از اينجا است كه فرموده است :
« فأحببت أن اعرف » . « 2 » و محبت معروفيت ذات هم راجع است به محبت ذات . پس اوست منتهى اليه تمام مرادات و مرجع ساير مقصودات ، از افاعيل غير و افعال خود .
« و ليس ما وراء عبّادان قريه » . قلم اينجا رسيد و سر بشكست . « 3 »
نور چهارم در [ بيان ] « 4 » اثبات اختيار و اراده و مشيت در ذات واجب الوجود ، جلّت عظمته
بايد دانست كه آنچه كمال و از امور وجوديه است ، حاصل است از براى ذات واجب الوجود بذاته ؛ زيرا كه واجب الوجود از جميع جهات و از تمام حيثيات ، بايد واجب الوجود باشد و جهت امكان و عدم حصول كمالى از كمالات نفس الأمريّه از
هامش
( 1 ) . الف : همهء منظور .
( 2 ) . بحار الأنوار ، ج 87 ، ص 344 : « كنت كنزا مخفيّا فأحببت أن أعرّف ، فخلقت الخلق لكي أعرف » .
( 3 ) . ديوان خاقانى ، غزل 47 :قصهاى مىنوشت خاقانى * قلم اينجا رسيد و سر بشكست( 4 ) . الف : ندارد .