« عميت عين لا تراك » ؛
كور شود چشمى كه تو را نبيند .
« و لا تزال عليها رقيبا » ؛
و حال آنكه تو همواره ديدبان اويى .
« و ضاعت صفقة عبد لم تجعل له من حبّك نصيبا » ؛ « 1 »
و نابود شد نفع معاملهء كسى كه قرار ندادى از محبت خود بهرهء [ اى ] از براى او .
و از اينجا است كه شيخ شبسترى در كتاب گلشن راز مىفرمايد ، نظم : « 2 »
حكيم فلسفى آن كور نادان * نمىبيند ز واجب غير امكان
ز ممكن مىكند اثبات واجب * از آن حيران شده در ذات واجب
به نور شمع خود آن كور نادان * نشان شمس جويد در بيابان
اگر خورشيد بر يك حال بودى * شعاع او به يك منوال بودى
ندانستى كسى كاين پرتو از اوست * نكردى فرق كس از مغز تا پوست
چه نور حق ندارد نقل و تحويل * نيابد هيچ گه تغيير و تبديل
تو پندارى جهان خود هست دائم * به ذات خويشتن پيوسته قائم
ظهور جمله اشيا به ضد است * ولى حق را نه ضد است و نه ند است
« 3 » پس ، از غايت ظهور ، نور حق مخفى و مستور است . « يا من اختفى لفرط ظهوره » « 4 » كلام بزرگان و اكابر دين است . و جهت بطون او عين ظهور ، و ظهور او عين بطون او است كه « هو الأوّل و هو الآخر و هو الظاهر و هو الباطن » . بىبصران را به تازيانهء « ما للتراب و ربّ الأرباب » « 5 » و دور باش
لا [ تُدْرِكُهُ ]
« 6 »
الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ
« 7 »
هامش
( 1 ) . اقبال ، ص 349 .
( 2 ) . ب : شعر .
( 3 ) . گلشن راز ، ص 70 و 71 ( با اختلاف در الفاظ و ترتيب ابيات ) .
( 4 ) . انوار النعمانيه ، ج 1 ، ص 3 : « يا خفيا من فرط الظهور » ؛ شرح كتاب القبسات ، ص 321 : « يا من خفي من فرط ظهوره » .
( 5 ) . قرة العيون ، ص 336 ؛ كلمات مكنونه ، ص 7 .
( 6 ) . ب : يدركه .
( 7 ) . انعام ( 6 ) آيهء 103 .