آن قبول نكند صورت نوعيه را ، صاحب طبيعت نشود ؛ چون آب كه تا صورت نوعيهء آب را قبول نكند ، بالطبع بارد و رطب نگردد . پس ظاهر شد كه طبيعت جسم ، من حيث التحقّق ، متأخر است از حقيقت آن ، پس نشايد كه واجب الوجود باشد .
ديگر آنكه طبيعت ، بالذات مقتضى تجدد و حدوث و تغير است و نشايد ذات واجب الوجود را بذاته اقتضاى تجدد و تغيرات .
و اگر گويند كه جسم فلك ، واجب الوجود است ، گوييم كه جسم مركب است از هيولى و صورت ، و شىء مركب محتاج است به اجزا ، و متأخر است بحسب وجود از اجزاى خود .
و اگر گويند : صورت جسميهء فلك ، واجب الوجود است ، گوييم : « 1 » صورت جسميهء فلك محتاج است به هيولى در تحقّق . و گوييم « 2 » كه طبيعت و صورت جسميه و هيولى ، هر يك خالى نيستند از تجدد و حركت و سكون ، « 3 » و محتاج باشند به مكان و جهت . و اين صفات ، در ذات واجب الوجود نشايد بالبديهه . پس ثابت شد كه عنصريات و اجسام فلكيه ، ممكن الوجود باشند و تمام آنها محتاجاند به مؤثرى كه در خارج از آنها ، و از صفات آنها منزه باشد . پس ناچار بايد مجرد باشد از ماده و صورت ، و عارى باشد از مكان و زمان و جهت ، و داراى وجود باشد در مرتبهء ذات خود بذاته . و آن نيست مگر حقيقت وجود من حيث هى وجود ، كه مقدم است بالذات بر تمام موجودات . و ساير مراتب وجود و موجود محتاجاند به هستى و فيض او . و مر او راست غناى ذاتى و استغناى حقيقى . و مر او راست احاطه و شمول بر كل اشياء :
أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ
. « 4 »
هامش
( 1 ) . الف : گويم .
( 2 ) . الف : گويم .
( 3 ) . الف و ب : در حاشيه دارند : چنانچه حضرت ابراهيم عليه السّلام فرمودند كه :لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ؛ دوست نمىدارم چيزى را كه حركت كند و طلوع و غروب و زوال و افول ، از براى آن باشد ؛ زيرا كه آنها [ اينها ] دليل حدوث شىءاند . منه .
( 4 ) . فصلت ( 41 ) آيهء 53 .