سلب از نفس خود نشود و به واسطهء موجود شدن در خارج يا ذهن ، متبدل به وجود نشود ؛ چون سواد كه در ذهن اگر موجود شود ، سواد است ، در خارج هم سواد است .
پس مفهوم شريك بارى در موجود بودن ذهنى ، متبدل به وجود نشود ، بلكه همان مفهوم شريك بارى است .
و اينكه گفتيد كه ممكن الوجود « 1 » است ، به حمل شايع است . و آنچه گفتيم كه شريك البارى ، شريك البارى است ، به حمل اولى است . پس اگر تفرقهء بين الحملين و تفرقهء بين مفهوم و ما صدق مىشد ، چنين تصور واهى نمىشد .
و از جملهء مشكلات اين مقام است كه گفتهاند : « ثبوت شيء لشيء فرع لثبوت المثبت له » « 2 » پس هرگاه بگوييم : « الماهية موجود » ، لازم آيد كه قبل از وجود ، ماهيت را وجود باشد ، و اين باطل است .
جواب اين است كه اثبات وجود از براى ماهيت ، [ به ] « 3 » ثبوت شىء از براى شىء نيست ، بلكه وجود ثبوت الشىء است . و هرگاه ثبوت الشىء للشىء بودى ، تركيب انضمامى بودى نه اتحادى ؛ مانند « الجسم اسود » . و چون ماهيت را در خارج ، سواى حيثيت وجود ، تقررى نيست ، پس وجود ما صدق ماهيت شده ، متحد شد ماهيت با وجود در خارج ؛ چنانچه انسان با زيد در خارج متحد است .
و آن كسى كه به تأصل ماهيت قائل است ، مىگويد كه چون مفهوم وجود ، ما صدق در خارج ندارد سواى ماهيت ، متحد مىشود با ماهيت در خارج . در هر حال ، ثبوت شىء لشىء آخر نيست كه محذور مذكور لازم آيد .
و محقق دوانى گفته است كه ثبوت شىء مر شىء را ، مستلزم است به ثبوت مثبت له را ، اگر چه به همان ثبوت باشد . « 4 » و بعضى گفتهاند كه معناى « الماهية موجود » ،
هامش
( 1 ) . الف : للوجود .
( 2 ) . اسفار ، ج 3 ، ص 334 .
( 3 ) . ب : ندارد .
( 4 ) . شوارق الالهام ، ج 1 ، ص 165 ؛ اسفار ، ج 1 ، ص 43 .