و در امثلهء مذكوره ، اثنينيت در عقل و نفس الأمر است ، نه در خارج ، اين قسم را معقولات ثانيه گويند به اصطلاح حكما .
پس مىگوييم كه « الانسان موجود في الخارج » و « ممكن في الخارج » ، خارج ظرف اتصاف انسان است به وجود و امكان ، نه اينكه امكان و وجود در خارج ، چون « سواد » ، تحقّق دارند و منضماند به انسان ، تا لازم آيد كه انسان قبل از وجود ، موجود و قبل از امكان ، ممكن باشد و تسلسل لازم آيد . آرى در نفس الأمر و مرتبهء عقل ، انسان امرى است سواى وجود و امكان ، و اين هر دو عارضاند انسان را در آن مرتبه نه در خارج . پس اتصاف شىء به چيزى در خارج ، لازم ندارد بودن آن چيز را در خارج .
و از اينجا ظاهر شد خطاى آن كسى كه گفته است : امكان مجعول و مخلوق است ؛ چرا كه يا شىء است يا لا شىء . اگر شىء است ، بايد مخلوق شود و اگر لا شىء است ، صفت شىء نتواند بود .
گوييم كه هرگاه امكان مخلوق باشد در نفس الأمر ، « زيد » بايد قبل از ايجاد امكان و اتصاف [ به ] « 1 » آن ، يا واجب باشد يا ممتنع .
و گفتن اينكه « زيد » قبل از ايجاد امكان ، لا شىء صرف است ، موصوف به چيزى نشود ، بىوجه است ؛ چرا كه « زيد » را فى حال الوجود و فى حال الامكان ، نفس او را فرض كنيم بدون اعتبار الوجود و الامكان ، كه آيا چه حال دارد ؟ و صحت اين فرض بديهى است و انكار آن ، ضرورى البطلان است .
و علاوه لازم آيد كه ثبوت امكان ، قبل از جعل امكان از براى « زيد » ممكن باشد كه متعلق جعل شود ، و نقل كلام به آن امكان كنيم . و اين مستلزم تسلسل است . پس در هر حال ، امكان امرى نيست كه در خارج ، تأصّل و شيئيت داشته باشد ؛ چرا كه معناى آن ، سلب ضرورت است از هر دو طرف . پس هرگاه اين گونه معنا عدمى مجعول باشد ، بايد وجوب وجود و امتناع ، كه امور وجوديهاند ، به طريق اولى مجعول باشند ، پس
هامش
( 1 ) . ب : ندارد .