اين است كه متحد است با معناى موجود ، نه آنكه وجود در خارج ، امرى است كه منضم به او شود . و بناى اين قول ، بر اعتباريّت وجود است .
و مىتوان گفت كه در حكم بر معدومات ، موضوع محقق است در خارج به نحو ليسيت [ صرفه ] « 1 » و عدميت محضه . پس عدم تحقّق و ليسيت در متن واقع ، از براى شريك واجب تعالى تحقّق دارد ؛ چنانچه وجود از براى او تعالى تحقّق دارد . و تحقّق هر شىء ، مناسب آن شىء است . پس تحصل لا شىء به لا شيئيت است در خارج . و متن واقع و حاق نفس الأمر را كه ملاحظه كنى ، عدم شريك بارى در تمام صفحات آن ثبت است ؛ چنانچه وجود او در همه جا مبين و آشكار است ؛ چنانچه جناب سيد الحكما در مسألهء حدوث دهرى از براى عالم بيان فرمودهاند كه متن واقع و حاق نفس الأمر ، كه مرتبهء وجود بالأصالة و مبدأ المبادى است ، عدم است از براى تمام عوالم . پس به نور هر وجودى ، ظلمت عدم شريك بارى را توان ديد . فهو ابين من الأمس و اظهر من الشمس ، فتأمل .
و از امورى كه بايد در اين مقام دانسته شود ، معقولات ثانيه و معقولات اوّليه است .
بدان كه هر محمولى كه ثابت شود از براى موضوع ، اگر عروض محمول مر موضوع را و اتصاف موضوع به آن ، هر دو در خارج است ، مانند « زيد اسود » ، مفهوم محمول را معقولات اوّليه گويند ، به جهت استقلال در مفهوميت . و اگر عروض و اتصاف هر دو در ذهن باشد ، چون « الحيوان جنس » و « الانسان كلى » ، مفهوم محمول را معقولات ثانيه گويند به اصطلاح منطقيين ؛ چرا كه معناى كليت و جنسيت ، بدون تعقل حيوان و انسان نشود ، به واسطهء عدم استقلال و تابعيت در تحقّق .
و اگر عروض در ذهن ، لكن اتصاف در خارج باشد ، چون « زيد موجود يا ممكن » و « السماء فوقنا » و « الجسم جوهر » و « الانسان حيوان » ، از امورى كه در خارج وجود خاص از براى محمول سواى وجود موضوع نباشد ، و به عبارت آخر ، تركيب اتحادى باشد نه انضمامى ، چون « سواد » و « زيد » كه در خارج دو چيزاند و منضم به هم شدهاند ،
هامش
( 1 ) . ب : ندارد .