سوزان رقص كرد كه پا برهنه بود و گزندش نرسيد . و حيلهء آن چنانست كه طلق را حل كنند به گل سرخ و سركه ، آتش درو كار نكند . ما خود بارها ديده و تجربه كردهايم .
ديگر ابو الحسن كاتب مروزى گويد : روزى حلّاج را گفتم كه تو دانى حقّ صحبت و دوستى من با تو چگونه مؤكّد است و مدتها است كه ترا معتقدم مىخواهم كه يكى از كرامات خود به من نمائى ! گفت : سخت « 1 » همچنين باشد . پس شبى ترتيب صحبتى كرد و انواع اطعمه حاضر كرد . بعد از طعام شراب آوردند چون قدحى چند خورده شد من وعدهء خود را تقاضا كردم و گفتم : « الحرّ ما وعد وفا » « 2 » حلّاج گفت : مىخواهى كه حور العين را به رأى العين ببينى ؟ گفتم : چرا نخواهم . در حال حلّاج چيزى بلند خواند و دست بر دست زد از گوشهاى گويا كه زمين شكافت و دو كنيزك پيدا شدند كه هرگز ازين نيكوتر نديده بودم ، جامههاى حرير سبز پوشيده و هر دو بر جاى خود ايستادند زنانى نيك « 3 » ليكن هيچ حركتى از ايشان پيدا نشد و من متعجب به ايشان نگريستم و شراب مىخوردم . چون شراب در من اثر كرد ، من حلّاج را گفتم : چرا نگويى تا ايشان با ما كرشمه كنند و سخنى گويند تا راحت ما زياده شود . حلّاج بانگ بر من زد و گفت : اگر نه حقّ خدمت و صحبت ما و تو بود مىديدى كه چه به روزگار تو مىآوردم ، ندانى كه شخص روحانى را دستورى نباشد تا در عالم جسمانى سخن كند و خود را خشمآلود كرد و دست به دست زد و بانگ كرد و هر دو صورت در حال ناپديد شدند . من زمانى متحيّر ماندم و ياران ما پراكنده شدند . من و حلّاج مانديم . پس گفتم كه تو دانى من ترا مىشناسم و دانم كه همه كار تو حيله است ، به حقّ دوستى « 4 » بايد كه مرا معلوم كنى كه در اين دو صورت كه منظور مىشدند « 5 » چه حيله نمودى ؟ خنديد و گفت : مرا از تو چه پنهان بايد كرد ، امّا به شرط آنكه مرا رسوا نكنى . من آن شرط كردم و عهد نمودم . مرا به خانهء ديگر برد و به من نمود « 6 » دو باخهء « 7 » عظيم كه به زير آن
هامش
( 1 ) - كذا .
( 2 ) - يعنى : آزاد مرد چون وعده كند به وعده وفا نمايد .
( 3 ) - ظاهرا : زمانى نيك . ( م . د . ) .
( 4 ) - اصل : به حق دوستى كه . متن تصحيح قياسى است . ( م . د . ) .
( 5 ) - منظور شدن ، ديده شدن . ( م . د . ) .
( 6 ) - اصل : نمود كه . متن تصحيح قياسى است . ( نمود - نشان داد ) . ( م . د . ) .
( 7 ) - باخه ، كشف . سنگپشت ، لاكپشت . ( م . د . ) .