گفت : برهان بسيار است ليكن حالا يكى به تو بنمايم . پس غلامى كه در پيش او بود گفت : ما را بزغالهاى فربه بخر و بياور ! غلام رفت و بزغالهاى فربه آورد ابلق . حلّاج فرمود در حضور او بزغاله را كشتند و پوست كندند . و هم در مقابل او تنورى بود [ فرمود ] « 1 » تا آن تنور را تافتند و بزغاله را در آن تنور گذاشتند و سر تنور را گل گرفتند پس چون زمانى دير برآمد اصفهانى رفت و سر تنور را باز كرد . چون ملاحظه نمود افتاد و بيهوش شد . چون به هوش آمد حلّاج بخنديد . پرسيد كه ترا چه شد ؟ گفت : آن بزغاله را بعينها زنده مىبينم در آن تنور كه در كنار سبزه چرا مىكند و از پيش حلّاج بيرون دويد چون مدهوشان ، گندهپيرى كه در آن همسايگى بود به او بر خورد و آب بر وى زد تا به هوش بازآمد ، گفت :
اى جان مادر مگر آن بزغاله ديدهاى ؟ گفت : آرى . گفت : زنهار كه به آن فريفته نشوى كه آن حيلت و زرق است كه آن زرّاق نموده . دست اصفهانى گرفت و در سراى خود آورد كه پهلوى سراى حلّاج بود ، به او نمود كه زير آن تنور سوراخى فراخ نموده آنگاه كه بزغاله را كشتند و به تنور آويختند و سر تنور را به گل گرفتند ، از طرف من كسان او آمدند ، آتش و آن بزغاله را ازين سوراخ بيرون كشيدند و گياه سبز آوردند و درين تنور نهادند و هم بدان رنگ اين بزغاله را به دست آورده بودند در آنجا كردند و سوراخ را درست كردند . آنگاه ترا فرمود كه سر تنور را باز كردى . گندهپير چون اين حال به اصفهانى نمود ، او به حال خود بازآمد و دانست كه همهء افعال او زرق و حيله است .
ديگر هم در اصفهان روزى اين حسين حلّاج از بامى به بامى پريد و اين حيله را از هندوستان به دست آورده بود كه ايشان عادت دارند از چوب رمح يا خيزران چوبهاى باريك سازند و تراشند و حرير چينى را بر آن چسبانند تا همچو [ پر ] « 2 » مرغان شود و در زير بغل استوار كنند و پيراهن محكم نو پوشند و سرهاى آستين را استوار كنند تا باد در زير آن نرود . آنگاه هر دو پر را كه استوار كرده باشند بجنبانند روزى كه باد آيد پريدن گيرند . و اين چنين بسيار بوده . و مردى در روزگار معتصم از منارهء سامره فرو پريد ، و آن درازترين منارههاست ، كه به اين طريق گزندش نرسيد . ديگر گويند روزى حلّاج به روى آتش
هامش
( 1 ) - كلمهء ميان دو قلّاب افزودهء استاد دانشپژوه است . ( م . د . ) .
( 2 ) - كلمهء ميان دو قلّاب افزودهء استاد دانشپژوه است . ( م . د . ) .