[ 13 ] - قصّهء بابك خرّمدين
ابو الحسن على بن سهل « 1 » گويد كه پدر بابك مردى بود از ناحيهء سواد كه او را عامر بن احد « 2 » مىگفتند به ناحيهء اردبيل افتاد به دهى كه آن را عالوباد « 3 » مىگفتند . و زن يك چشمهء لابهكار « 4 » از آن ده زن كرد ، كه نام او « ماهرو » بود و او را از اين زن بابك آمد و يك پسر ديگر « 5 » و آن مرد مرد . پس آن زن شوهرى ديگر كرد و بابك را بپروريد تا وقتى كه بزرگ شد و قابضى « 6 » آن ده را به او دادند .
بابك سازندگى آموخت و سرود خوش مىگفت . همه روز كارش آن بود تا در اردبيل كار به ايشان دشوار شد و نتوانستند توقف نمايند از آنجا رفتند به ناحيهاى كه آن را ميمند « 7 » خوانند آنجا مقام كردند و بابك خربزهها و ساير ميوهها و هر چيزى كه در آن ده بود مىگردانيد و مىفروخت و به جهت مردم طنبور مىزد و سرود مىگفت . تا روزى به موضعى افتاد كه آن را نوالند « 8 » مىگفتند و آن چند پاره ده است كه از [ آن ] محمّد بن داود « 9 » الازدى بوده و اهل آن ده مزدكيان و خرّمدينان بودهاند . و مذهب مزدك را پيش از اين گفتيم .
و ايشان خارجيان مغان باشند و رئيس ايشان مردى بود كه او را جاودان بن شهرك « 10 » نام بود . آن بابك به خانهء ايشان افتاد و خروارى خربزه داشت رئيس خربزه را از او خريده بها داد و او لختى طنبور زد و سرود گفت . رئيس را خوش آمد ، چرا كه بابك بسيار مليح بود و نيكو رو و خوش آواز .
رئيس او را نزد خود نگاه داشت و ضمان همه چيز او شد . بابك آنجا ماند در خدمت
هامش
( 1 ) - در كتاب جنبشهاى دينى ايرانى ( ص 286 ) ، نوشتهء مرحوم دكتر صديقى ، ابو الحسن على بن مرّ آمده است .
( 2 ) - به نوشتهء سمعانى ( ورق 56 رو ) : مردوس . ( م . د . ) .
( 3 ) - كذا و شايد : بلالآباد مذكور در الفهرست ( ص 494 چاپ مصر ) . ( م . د . ) .
( 4 ) - كذا و ظاهرا : بلايه كار ، به معنى تباهكار . ( م . د . ) .
( 5 ) - نام اين پسر را عبد اللّه نوشتهاند . ( م . د . ) .
( 6 ) - قابضى ، تحصيلدارى و محصلى ماليات . ( م . د . ) .
( 7 ) - اصل : ميمه . متن تصحيح قياسى است و ميمند از روستاهاى اردبيل است . ( م . د . ) .
( 8 ) - كذا : و شايد : بذ . ( م . د . ) .
( 9 ) - در الفهرست : روّاد . ( جنبشهاى مذهبى ص 288 ) . ( م . د . ) .
( 10 ) - اصل : حادان بن شعرك . متن تصحيح قياسى است . ( م . د . ) .