كه مناسبت ندارند و فى نفس الامر مناسب باشند . و از عقل و دانش انسان خارج افتاذه ، لكن جون بسيار ديذه ، عجب ندارند ، مانند زر كه صلب است ، و جندانكه در آتش بگذارند نسوزد . و ديكرباره جون باذ بر آن زند ، بقرار اوّل صلب شوذ .
و زنبق كه طاقت آتش ندارذ ، و در حال كه آتش بذو رسذ از ماهيّت خوذ بيرون روذ .
آن زنبق آن زر را حلّ كنذ . و با خويشتن جنان سازذ كه قطعا اجزاء زر از اجزاء زنبق باز نتوان شناخت ، و كشيء واحد شوند ، و زر را بكلّى جنان كردانذ كه ناجيز [ 258 ] كه ذكر رفت ندارذ . . . . « 1 » بهم معا معا بلا تقديم و تأخير . . . . « 2 » « الأرواح جنود مجنّدة فما تعارف منها ايتلف و ما تناكر منها اختلف » و ما شرح داذيم . . . . « 3 » تعارف هيج روحى نماند الا همه . . . « 4 » نيلى مؤتلف نكردذ ، بديكرى مؤتلف كردذ و الّا عبث لازم آيذ . همجنين براى . . . . « 5 » جون مختلف است و ارواح و نفوس . . . « 6 » لايق ديكرى غير ديكرى باشذ . جنانكه ارواح كاملان و ارواح شرّيران كه كفته شذه كه هر يك لايق بدنى ديكر باشند . . . . . « 7 » بايذ كه خلق از همه كونه باشند .
و جنانكه در مقدّمه ياذ كرده شذ ، كيفيّتى لطيف كه در بعضى اجسام با باذ آميخته مىكردذ و . . . . . « 8 » انواع مختلف است . و اختلاف آن از اختلاف حيوانات زيادت نتوانذ بودن . لا جرم هر يك كه لايق يكى نيفتذ ، و او را خوش نيايذ ، نزد ديكرى خوش باشذ .
بس بالحقيقه جون تأمّل كنند ، ناخوش خوذ وجود نداشته باشذ . و ازين جهت است كه بوى خوش لطافتى هر جه تمامتر دارذ ، كه جماعت اهل دل جون بوى خوش بمشام ايشان رسذ ، يا آوازى خوش كه آن نيز هم لطفى تمام دارذ ، بشنوند . فى الحال در وجد و ذوق و حركت آيند و سماع كنند :
با بوى تو مىوزذ نسيم سحرى * ز آنست كه غنجه بيرهن باره كنذ
و موجب آنكه زوذ دريشان اثر مىكنذ ، آنست كه ايشان باذوقاند از معانيى كه
هامش
( 1 ) - در اصل : محو شده است .
( 2 ) - در اصل : محو شده است .
( 3 ) - در اصل : محو شده است .
( 4 ) - در اصل : جاهاى نقطه چين ، پوسيده و ضايع شده است .
( 5 ) - در اصل : جاهاى نقطه چين ، پوسيده و ضايع شده است .
( 6 ) - در اصل : جاهاى نقطه چين ، پوسيده و ضايع شده است .
( 7 ) - در اصل : جاهاى نقطه چين ، پوسيده و ضايع شده است .
( 8 ) - در اصل : جاهاى نقطه چين ، پوسيده و ضايع شده است .