بىباد نتوانذ بوذ .
و هر جند بالحقيقه عقلا دانند كه جان غير باذست ، لكن [ با ] باذ جنان متّحد شذه كه از هم باز نمىتوان شناخت ، و كشيء واحد است . و ازين جهت كوتهنظران بندارند كه جان نيز همجنون باذى توانذ بوذن . جه مىبينند كه هر كس را كه نفس از دهان و بينى بيرون مىآيذ زنده است . و آن كس كه او را آن نفس نيست مرده است . و اكر يكى را لحظه دهن و بينى بكيرند ، بميرذ . و هر جند بديكر وجوه خللى به بدن مىرسذ ، جان را زيان مىدارذ ، و بذان واسطه جان از بدن مفارقت مىكنذ . لكن بذين ظاهرى و زوذى كه جان از مفارقت باذ از بدن مفارق مىشوذ ، بديكر اسباب نمىشوذ . و همجنين حرارت نيز مناسبت با جان زيادت از آن دارذ كه خاك و آب .
و اكر معارضى كويذ كه : جون يكى را سر ببرند ، جان او بيشتر از آن مفارقت كنذ كه از باذ جدا مىشوذ .
كوئيم بسبب كلّى بيشتر مفارقت باذ باشذ . بعد از آن مفارقت ديكرها . و جون به نظر بصيرت درين مثال تأمّل كنند اين مسأله كه تقرير رفت ، بغايت واضح و روشن است ، و موجب اين اتّصال و ايتلاف مناسبت است . و الّا باذ بجان جه تعلّق دارذ ؟ باد فى نفس الامر موجود و جان و مصدر آن همجنين موجود . جون ايشان را با هم مناسبت افتاذ بىهمديكر در بدن نمىتوانند بوذ ، و كار بدن نمىتوانند ساخت . و هر جه مىكنند با هماند .
و اكر سايلى برسذ كه مناسبت جان و باد كه تقرير مىكنى جيست ؟
كوئيم : از صفات جان يكى لطافت است ، و يكى خفّت ، و يكى آنكه نامرئى است . و از جهار عناصر ، باذ و آتش را همين صفات موجود است . ممكن كه سبب مناسبت ايشان اين باشذ . و ما در مقدّمه كفتهايم كه اسباب مناسبت بسيار است و هر كسى آن را درنيابذ و آن به تمام حقّ تعالى در دنيا بدست عقل مخلوق نداذه ، جنانكه ياذ كرده شذ . لكن بعضى از ان بتحقيق و بعضى بتخمين توان دانستن . و نيز كفته شذ كه مناسبت به همه وجوه محالست .
و بعضى جيزها هست كه مناسب نمايذ ، و در حقيقت مناسب نباشذ . جنانكه آب عذب كه مايع است ، و آب نمك تلخ هم مايع . لكن طبيعت ايشان از همديگر عظيم بعيد ، و وقت باشذ ، كه آن نمك مانند سنك كردذ . و از ماهيّت آب نيز بيرون روذ . و روغن نيز مايع است .
هر جند آب بهم جارى كردذ ، لكن با هم نياميزذ ، و بسيار جيزها باشذ كه قطعا جنان نمايذ
اسئله و اجوبه رشيدى ( فارسى ) — صفحة 505
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص٥٠٥