انسان ، همجنين از خواصّ ملايكه افضل و اشرف از روى قياس معقول و قاعده كلّى در بيان مراتب انواع ذكر كرده شذ . لا جرم باشذ كه صاحب مرتبهء ادنى انسانيّت ، افضل و اشرف باشذ از صاحب مرتبهء ادنى ملكيّت . بس عوامّ انسان نيز ، از عوامّ ملايكه افضل و اشرف باشند .
و در باب بيان فضيلت و شرف انسان بر ملك حكايتى كه بر سبيل بحث از زبان اجسام عنصرى سفلى با اجرام فلكى علوى در قيد عبارت آمذه ايراد كرده ميشوذ .
اوّلا عنصر مىكويذ : آنكه مرا سفلى مىكويند ، غلط است كه من وسط موجوداتم « و خير الامور اوسطها » در شان من آمذه . و آنجه من كويند كه به نسبت با افلاك عظيم كوجك و حقيرم راست مىكويند . جواهر از كوجكى و اندكى شريف و نفيس است . و نموذار آن جواهر است كه در كانها موجودست . يك مثقال ياقوت بهتر از كوهى سنك باشذ . من نيز بر همان صفت از كلّيّات موجودات كوجكترم . و اكر عزّت از اصل و نسب گيرند ، موجد و آفرينندهء من همان موجد و آفريننده است كه علويّات را آفريذه و آفرينش همه [ 236 ] در كارست ، و ايجاد و قدرت بارى تعالى . همجنانكه بعلويّات تمامست ، به من نيز همان حكم دارذ ، و همه در كارست و هيج عبث نه :
كندرين ملك جو طاوس بكارست مكس
و اكر شرف بفرمانبردارى و عبوديّت است ، بموجبى كه حكم در ازل فرموذه ، از جاى خوذ نمىجنبم . و همجنانكه افلاك متحيّرند من نيز متحيّرم . و اكر در بقا و فنا سخن كويند ، من نيز باقيم . و انواع مركّبات كه از آن حاصل شوذ ، و آفرينش جهت نموذار قدرت و ارادت حقّ تعالى از آن حاصل شوذ ، همه ديكرباره متفرق شذه ، با من رجوع كنند . و هيج از آن تلف نشوذ . و نام بقا تا وقتى كه حقّ تعالى خواسته بر من و افلاك متساوى باشذ و جون نخواهذ . همجنانكه نبوذيم و بيافريد ، ديكرباره به حكم آنكه :
« كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ »
« 1 » . هم بارادت و قدرت او تعالى و تقدّس بباشيم . و آنجه افلاك علوى را نسبت كنند ، كه رنك ندارذ يا لطيف است ما را نيز اجزاء مختلف هست . و همان صفات لطافت داريم بزيادتى صفت كثافت كه افلاك ندارذ . و هر جه صفات زيادت دارذ ، اشرف باشذ . از
هامش
( 1 ) - القصص ( 28 ) : 88