[ 213 ] بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
[ رساله در اثبات اشرفيّت عقلا از علما ]
سپاس و ستايش با كمال ، قادر مطلق را زيبذ كه مصدر همه قدرتها از قدرت اوست . و هستى همه هستيها از هستى او . و همه اشيا از مبدعات و مخلوقات و مكوّنات مجرّدات و روحانيات ، و عقول و نفوس و مجسّمات فلكيّات و عنصريّات مركّبات و بسايط ناطق و صامت جاندار و جامد ، در حال و ماضى و مستقبل در علم او تعالى و تقدّس ، از مبدع و ثابت مقدّر ، و او را معلوم و واجب الوجودى و بىمثلى و بىمانندى او را سزاوار ، كه اوّل الاوّلين و آخر الآخرين مطلق اوست ، و بىيار و بىهمتا و بىمعاون و واحد مطلق او را توان كفت . جه اوّل الاوّلين و آخر الآخرين جز يكى نتوانذ بوذ :
« هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ »
« 1 » . و غير او در وجود بذو محتاج ، و وجود غير بانفراد بىمقارن و معاون و معاضد و بىانباز و مساعد ، ناممكن و محال ، و تصوّر وجود آن بانفراد محض شرك و ضلالت و و بال و نكال . كاه مخلوقات را اسم واحديّت بخشذ تا صفت واحديّت خود بخلق نموذه باشذ :
ففى كلّ شىء له آية * تدل على انّه واحد
اين را كويذ عقل و آن را كويذ علم ، و آن ديكر را كويذ بسيط ، اين را خلعت اسم مجرّدات عقل و علم بوشانيذه ، و آن را تشريف نام بسايط كرامت فرموذه . صنع او مانند حقّه باز كه كه كاه مهره نمايذ . و جون بطلبند دست و حقّه از مهره تهى يابند . مثل اين اسما و القاب شريفه در زبانها انداخته . و جون بنكرند ، نه عقل را مجرّد و نه علم و نه بسايط را تنها از يكديگر توان يافت . جه بوذنشان بىيكديكر محال : و نحن روحان حللنا بدنا ، ايشان را وصف الحال شذه . و هر يك به زبان حال كويذ ، شعر :
سليمانم مخوان جانا كه جز نام * نشانى از سليمان نيست اينجا
همه را نام مفردى داذه ، و بجز نام از آن مفردى نشانى نه و همه بحسب مناسبت همتا و يار و معاون و زوج و مؤثّر و متأثّر همديگر آفريذه ، تا بىيار و معاون و بىهمتا و
هامش
( 1 ) - الحديد ( 57 ) : 3