و در ضمن تمثيل به آسمان ، اظهار قدرتى ديكر مىكنذ . يعنى ببينيذ كه آسمانى كه در تدوير آن هيج كس شبهتى ندارذ ، و از دلايل تدوير او يكى حركت شبانروزى است ، و بر يك نمط . جه غير از مدوّر ، هيج شكل ديكر را حركت بر يك وجه نتواند بوذ . جكونه مرفوع كردانيذه ؟ و بر جه وجه آفريذه ؟ كه با وجود تدوير مسطّح مىنمايذ . و سطح آن تا غايتىست كه اكر فرض كنند كه سالهاء مديد ، بر بشت آن اسب دوانند قطعا هيج نشيب و فرازى مشاهده نيفتذ ، بل احساس نتوان كرد .
و فايده درين تمثيل آنست كه مردم را معلوم شوذ كه جون او قادرست بر آنكه آسمانى بذين عظيمى را مرفوع كرداند ، و رفعت آن تا حدّى باشذ كه از غايت بلندى ، كما هى آن در نظر نمىآيذ . و بواسطهء دورى از صذ هزار جز و كمّيّت او ، حبّه مشاهده نمىافتذ .
جنانجه قرص آفتاب به حساب نجوم ، بتقريب مقدار صذ و شصت بار جند زمين است ، از غايت دورى زيادت از قرصى نان در نظر نمىآيذ ، و با اين بلندى بىستون قائم كردانذ و با وجود تدوير مسطّح نمايذ ، بر وجهى كه از غايت بزركى ، صذ هزار ميدان هموار ، بر بشت تصوّر توان كرد .
و اكر فرض كنند كه يك سال بر آنجا اسب دوانند ، هيج نشيب و فرازى در آن محسوس و مرئى نباشذ . بلك اكر صذ سال و هزار سال بر بشت آن اسب دوانيدن ، تصوّر كنند ، نشيب و فرازى در آن فهم نتوان كرد . هرآينه قادر باشذ بر آنكه در بهشت كوشكها بلند و « سرر مرفوعة » بيافريند ، و امثال جنان جيزها از قدرت او عجب ندارند .
و آنجه از سفليّات ، كوهها و زمين را بمثال آورده ، جهت آنست كه جون اول آسمان را و ابر را بمثال آورده ، و در تمثيل آن قدرت خويش بازنموذه ، و آسمان از مردم بعد مسافتى هر جه تمامتر دارذ ، تصوّر دور و سطح آن بعضى مردم را مشكل نمايذ ، در حال زمين و كوه تأمّل كنند و ببينند كه زمين با وجود آنكه بجندين هزار درجه از آسمان اوّل كه كوجكترين آسمانست ، كوجكتر است ، جكونه مسطّح مىنمايذ ؟ و مع هذا در تدوير آن ، از نصب و رفع كوهها و غور و انحدار نشيبها خللى ظاهر نمىشوذ ، بل اين فراز و نشيب بحسب عظيمى زمين ، هيج وزنى و وجودى ندارذ . بطريق اولى كه تصوّر كنند كه اكر بر آسمان سالها اسب دوانند ، احساس تدوير نتوان كرد . و جون او قادر باشذ بر آفريذن آسمانى
اسئله و اجوبه رشيدى ( فارسى ) — صفحة 343
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص٣٤٣