و تقدّس كشته باشند ، و آن همه عايد بذان يك نظر كرامت و عطيّهء علم و عقل فطرى او توانذ بوذ ، كه در ازل هر يك را كرامت فرموذه ، و جندانكه وسايط در آن كسب زيادت باشذ ، مقصود از تعريف و تشهيرى كه او را به حكم : « فاردت ان اعرف فخلقت الخلق لاعرف » زيادت حاصل شوذ ، و سبب [ 166 ] اعظم در زيادت شذن آن امانت و علوم معلّماناند ، خصوصا كسانى كه در ازل از علم فطرى ، قسطى اكثر و حظّى اوفر در حقّ ايشان كرامت كشته باشذ . و بذان مايه و قوّت علوم بسيار باسباب متنوّع حاصل كرده باشند .
و جندانكه معلّم عالمتر و متعلّم مستعدتر باشذ ، آن فايده زيادت تصوّر افتذ . و درين صورت بزركترين معلمان انبيااند عليهم السّلم كه از علوم متنوّع شريف ايشان را حاصل شذه باشذ . قسمى بخلق مىرسانند و ايشان هم عالم و هم كامل و هم مكمّلاند .
و هر كذام ازيشان كه بمرتبهء اعلىاند ، بموجبى كه تقرير رفت از اسرار امانات ، علوم فطرى ايشان را زيادت حظّى كرامت كشته باشذ . و آنان كه از آن كرامات برمايهتر باشند و حظّ اوفر در حق ايشان كرامت كشته ، استعداد علوم كسبى بحسب مناسبت آن مايه زيادت داشته باشند ، و آيت :
« وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ »
« 1 » . اشارت بذين معنى است .
و درين صورت كار به جائى مىرسذ كه جندان از علم فطرى و مايهء آن در ازل ، بنده را كرامت مىشوذ ، كه مستغنى ميكردذ . از مكسب آن علم مكتسبى است ، و بتجارت و تصرّف بذان مايه هيج احتياجى نمىداشته باشذ . جه هر سوذ كه متصوّر باشذ ، در آن قدر مايه علم فطرى حاصل و موجود باشذ .
و مثال آن محسوس و مجرّب بگوئيم تا واضح كردذ . و اين جنان باشذ كه مىبينيم كه حق تعالى شخصى را علم شعر كرامت فرموذه ، و او را طبع شعر كفتن و دانستن آن داذه . قطعا هيج احتياج بعروض ندارذ ، و آنان كه علم عروض در غايت كمال دانند و در اصل طبع شعر نداشته باشند ، مانند آن شخص كه در اصل طبع شعر داشته باشذ ، شعر نتواند كفت . و آنجه كويند خشك و بارد باشذ ، مانند آنكه شخصى را بازو و بدن عظيم
هامش
( 1 ) - الزخرف ( 43 ) : 32