تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسئله و اجوبه رشيدى ( فارسى ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
بس جون مقرّر و معيّن شذ و معلوم كشت ، بذين تقرير كه درين آفرينش كه مشاهده مىكنيم ، جندين اختلاف و عجائب مخلوقات هست جرا نشايذ كه از آنجا كه فيض نامتناهى اوست ؟ و هرآينه بايذ كه مخلوقات كه از آن فيض فايض كردذ ، مناسب آن نامتناهى باشذ . همين تصوّر كنند ، و مسلّم دارند كه بىهيج شبهتى بايذ كه كلّيّات نامحصور و جزويّات نامحصور كه در تحت هر يك از آنست باز كلّيّات و جزويّات نامحصور توانذ بوذ به غير از آنج مىبينيم از قدرت ، او و ممكن است . و او قادر باشذ بر خلقت مخلوقات متنوّع نامتناهى . هم كلّى و هم جزوى . و اين آفرينش زمانى يك نوع باشذ از انواع آفرينش او تعالى و تقدّس ، و آيت :
« سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ »
« 1 » . اشارت بذين معنى است ، و ضمير در « يصفون » راجع با همه عالميانست . و جون همه عالميان از وصف آن قاصر بوذه و هستند و خواهند بوذ . اين بندهء ضعيف صغير جه مقدار صفت توانذ كرد ؟ و صفتى كه كنذ جند وجه قدر توانذ بوذ ؟ و همجنين آيت :
« لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ »
« 2 » ، دليل اين معنى و دعوى است كه در ما قبل كفته‌ايم ، و ذكر كرده . و معنى آيت نه آنست كه قطعا نشايذ كه سؤال ، بلك آنكه جنانجه حقّ آنست هيج كس آن سؤال به تمام نتوانذ كرد ، و بعجز و بحران نتوانذ رسيذ . جه هيج كس بكنه احوال قدرت او نرسيذه باشذ ، تا بر آن سؤال كنذ ، و از مخلوقاتى بذين بسيارى كه بوذه و هست و خواهند بوذ ، سؤال نتوانند كرد ، و انسان را معرفت امثال جنان سؤالات نباشذ . و ايزذ تعالى و تقدّس هر يك را على الانفراد با آنكه در ازل دانسته باشذ ، و حال هر يك در علم او كاين بوذه ، سؤال كنذ ، و بر آن قادر باشذ ، كه هر يك را جنان‌كه بايذ ، بغور رسيذه حكمى مناسب و لايق آن بفرمايذ . حاليا بيان و تقرير اين معانى ، آنجه اين رساله احتمال آن داشت كرده آمذ بر سبيل ايجاز و اختصار . اكر زيادت ازين خواهند رساله كه در جبر و قدر ساخته‌ام ، و در كتاب مفتاح التفاسير مندرج است . و رساله كه در باب خير و شرّ ساخته‌ام ، و در رساله كه در باب جزا و اعمال و ثواب و عقاب ساخته‌ام و در
هامش
( 1 ) - الصّافات ( 37 ) : 180 - 183 ( 2 ) - الانبياء ( 21 ) : 23
اسئله و اجوبه رشيدى ( فارسى ) — صفحة 310 | رشيد الدين فضل الله همدانى