ديكر آنكه جون زمان نهب و غارت باشذ ، عاقل در آن وقت ودايع قبول نكنذ ، و بوقت عرض شيطان و جنود او در قصد بوذند ، و بر مقتضى اين سخن بايستى كه انسان نيز حمل اين امانت نكردى ، امّا جون جبلّت او مقتضى ظلم و جهل بود كه ، شعر :
الظّلم من شيم النّفوس فان تجد * ذا عفّة فلعله لا يظلم
بذان سبب حامل امانت شذ .
و حكما در تفسير اين آيت كفتهاند كه : مخلوقات بر دو قسم است : قسمى مدرك و قسمى غير مدرك . آن قسم كه مدركاند ، بعضى مدرك كلّى و جزوىاند فقط ، همجنين بهايم و بعضى مدرك كلّىاند فقط ، همجنين ملايكه . بس تكليف لايق نباشذ الّا بر كسى كه مدرك كلّى و جزوى باشذ .
و امّا آنجه صاحب كشّاف آورده ، آنست كه مراد از امانت طاعت است ، و غرض از عرض بر اجرام آسمانها و زمين و كوهها تعظيم و تفخيم طاعت است . و اين مخلوقات مطيع و منقاد طاعتى كه لايق ايشان بوذ ، شذند . مثلا : جون بارى ، تعالى و تقدّس ، خواست كه ايجاد و تكوين آنها كنذ ، بر هيأت مختلف و اشكال متنوّع فرموذ كه :
« ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً
ظ
قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ »
« 1 » . امّا طاعت اينها مباين طاعت آنها بوذ ، از آن امتناع نموذند . و از حمل آن خايف شذند . جه اكر حمل آن كردندى ، تصرّف در امانت ديكرى كردندى ، و خيانت بذيشان متطرّق شذى ، و از لوازم خيانت خوف است كه :
« الخائن خايف » . بذان سبب ابا كردند و عرض آن بر جمادات و اشفاق بر طريق مجاز بوذ . و وصف انسان بظلومى و جهولى بصيغهء مبالغه بذان سبب بوذ كه تارك اداء طاعت مىشوذ ، و در اداء آن خطا مىكنذ و كما ينبغى بذان وفا نمىكنذ ، و تقصير در امر مهمّ از لوازم ظلم و جهل است .
و امّا آنجه در تفسير لباب آورده ، آنست كه مفسّران را در تفسير اين آيت جند قول است :
هامش
( 1 ) - فصلت ( 41 ) : 11