تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسئله و اجوبه رشيدى ( فارسى ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
نيك شوذ . و اكر آن صورت باشذ « 1 » كه از آن سؤال كرده آن باشد كه هر دو در غايت ضعف و مقابلى باشند . او برين و اين بر آن زيادت قوّتى نتوانند كرد ، الّا آنكه مرض اندكمايه سبقت داشته باشذ ، و تك ايشان قدر بوذ كه حركتى كنند ، مانند اسبى كه آهسته روذ لا جرم هيج يك بر ديكر سبقت نكيرند . و آن رنك به همان نوبت بازآيد . نجنانجه بيمار بذحال‌تر شوذ تا وقتى كه تدبيرات طبيعت را اندك قوّتى دهند ، و بىآنكه مسهلى بوى دهند آن بقيّه خلط را دفع كنند جه مسهل قوى وقتى توان داذ كه طبيعت را تحمّل آن باشذ ، كه آن را در كار آرذ . و جون آن تحمّل نداشته باشذ كه آن را در كار آرذ ، و جون آن تحمّل نداشته باشد « 2 » . برو ثقيل آيذ ، و اخلاط رقيقه كه غير واجب الدفع باشذ مستفرغ كردذ ، و نه طبيعت و نه آن مسهل در آن خلط عاصى اندك كه بر سطح اعضا اندوذه شذه باشد . از جاى تواند جنبانيد ، و در آن اثر نتوانذ كرد . و از آن جهت است كه در جنين صورت كه سؤال از آنست در امراض عفونى كهن ، جيزهائى دهند كه بخاصّيّت عمل كند و مدبّر باشذ ، مانند : سكنجبين ساذج ، و برورى ، و شراب الاصول ، و قرص عاقب ، و قرص غير باران و امثال آن ، و بمسهلات زيادت علاج نكنند و محتاج ندانند . و مثالى ديكر آنست كه دو كس كمان بسيار بكشند در آخر هر دو در قوّت مقابل باشند و به جائى رسيذه كه كمان كوذكى نتوانند كشيذ ، و شخصى كه كمان نرم كشذ كه آن را لزوم مىكويند و جون بسيار مىكشذ به جائى مىرسذ كه در كشش آخرين بندارذ كه كمانى صذ منى است ، و نمىتواند كشيذن . و ضعف و خستگى بسيار زيادت از ضعف بيرى باشذ ، جه بير هر جند بير باشد ، مانند اسب تيز بوذ ، كه جون فربه باشذ كم و بيش بروذ ، و مرد و سلاح بركيرذ . لكن اسب جوان جون تمام لاغر بوذ ، زين نيز برنكيرذ و تهى نيز نتواند رفتن . و اكر آن ضعف نيز اضافهء بيرى شوذ آن مؤثّرتر باشد ، از آنج در جوان . و ازين جهت باشذ كه بيمار جون ضعيف شذه باشد ، با وجود زيادتى اشتها و احتياج بدن به غذا باندك سببى و غذائى كه زيادت از حدّ قوّت او باشذ ، بخورذ . قوّت و قدرت او بهضم و دفع نقلات آن وفا نتواند كردن تا حدّى كه يك درم و دو درم غذا زيادت در جنان مزاج مضرّ
هامش
( 1 ) - در اصل « و اكر آن صورت باشد » مكرّر است . ( 2 ) - در اصل « و چون آن تحمل نداشته باشد » مكرّر است .
اسئله و اجوبه رشيدى ( فارسى ) — صفحة 265 | رشيد الدين فضل الله همدانى