آن فهم كنند ، همجنان باشذ كه روشنائى جراغ در برابر نور آفتاب آورده باشند ، و مينا در برابر ياقوت و زمرّد . و اين معنى مبالغه نبايذ شمرد . جه تفاوت آن باضعاف اضعاف اين بيان توانذ بوذ .
و مثال ديكر جهت احوال اين دو قضيّه ، و تقرير بيان ، آنست كه حكما و اطبّاء هر عهدى تا اكنون هر يك سعى نموذه و جهد بسيار كرده تا ايشان را بعضى از جيزها معلوم شذه كه فايدهء آن جيست ؟ و بعضى را سبب دانند ، و اسباب آن را ذكر كردهاند . و اكثر را سبب ندانند و كويند : بخاصّيّت تعلّق دارد و جنين و جنانست . و آن خاصّيّت نه از آن جهت است كه سبب ندارذ ، بلك آنست كه بغور آن نرسند ، و آنجه سبب آن ندانند بخاصّيّت حواله كنند ، باضعاف اضعاف آن باشذ كه سبب آن دانند ، و بواسطهء آنكه سبب آن ندانند و حوالت بخاصّيّت كنند . يا معتقد اثر آن نتوانند بوذن ، و آن را خوارتر و حقيرتر از آن نهند ، كه اسباب و معانى و آثار آن دانند . بلك آن را كه سبب ندانند و خاصّيّت خوانند معتقدتر باشند ، و شريفتر و ثمينتر و معظمتر نهند .
ميان سخنان منقول و معقول همين قياس و فرق بايذ نهاذن ، و بدين وجه تصوّر كردن . و ازين جهت است كه تا بنياذ عالم بوذه ، اصحاب نقل در همه اديان و ملك و طوائف قوىحالتر و معظمتر بوذهاند و بر همه غالب آمذهاند . و به حكم آيت :
« فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ »
« 1 » . جنين بوذه و جنين خواهذ بوذ .
مثال ديكر آنكه سخن باذشاهان و فرمان ايشان كه جند كلمهء موجز باشذ بهر كس كه برسانند هزار جندان ايجاز باشذ كه سخنان خوش و معقول و دلپذير و آن نه از آن باشذ كه آن سخنان را معنى نبوذه ! بلك از آن جهت باشذ كه بر باذشاه واجب نكنذ كه احوال و اسرار و شان و نزول آن مصلحت را بىكار هر كس را بشنواند ، كه دانذ كه هر كس استعداد شنيدن و دانستن و فهم كردن آن ندارذ ، و اعذار آن با ايشان كفتن و در ميان نهاذن نامناسب و نالايق بينذ . بلك آن مشورتى باشذ كه با امراء بزرك و مقرّبان كرده باشذ كه شرح آن بجمهور و كليّات امور تعلّق داشته . و شرح و تفصيل آن بىنهايت .
الّا آن امرا و مقرّبان هر كس را كه عقل بذان مصالح نرسذ ، و لايق انديشيذن و شنيدن آن نباشند ، كلمهء جند كلى كه اين همه مصالح بىقياس در ضمن آن باشذ بنويسند و
هامش
( 1 ) - المائدة ( 5 ) : 56