تا زمزمهء عشق تو در كوشم شذ * عقل و خرذ وجود مدهوشم شذ
تا يك ورق از عشق تو حاصل كردم * سيصذ ورق از علم فراموشم شذ
و ديكر كفتهاند :
تا به جائى رسيذ دانش من * كه بدانستهام كه نادانم
اين مراتب است و بالاتر اين مراتب آنجه اوليا و انبيا را بوذه و كفتهاند . و احوال خضر و موسى ، كه حق تعالى در قرآن مجيد ياذ فرموذه مصدّق جميع اين بيانهاست . و تقريرات كه ذكر رفت .
و جماعتى كه ايشان بندارند كه معقولات همين است كه در ميان حكما و علما منتشر شذه و ايشان تقسيم كردهاند ، اين نه مناسب آن بود كه تقرير كردهاند كه علوم نامتناهى است . و البتّه بايذ كه علوم ما فوق آن را بطلب دارند . و طلب داشتن علوم ما فوق از اصحاب مراتب ما فوق طلب بايذ داشتن . و هيج كس نتواند كفتن كه انبيا عليهم السّلم بمرتبه از علما و حكماء ما فوق نيستند ، روا مىدارند كه نصّ بقراط را معتقد باشند ، و بنزد ايشان محقّق كه معانى معقول آن را هست . اكر معنى آن بنزد ايشان واضح باشذ ، و اكر نه ، جكونه شايذ كه معتقد نصوص الهى و نبوى نباشند كه آن را البتّه معانى معقول بوذ ، بر وجهى كه فهم ايشان بذان نرسذ . و بندارند كه آن منقولست فحسب ، بىآنكه آن را معانى معقول بوذ . بر وجهى كه فهم ايشان بذان نرسذ . آن منقولات را جهت آن بزركان بذين اسم موسوم كردانيذهاند . و اين لقب داذه تا اين معانى كه تقرير كرديم از آن معلوم كنند ، و بدانند كه آن معقول است ، كه هر كسرا ادراك بذان نرسذ . جنانكه رسول عليه الصّلاة و السّلم فرموذ كه : « انّ من العلم كهيئة المكنون لا يعرفه الّا العلماء باللّه و لا ينكره الّا اهل الغرّة » .
و ديكر معقولات آنكه هر كس را در فهم و ادراك آن شروع توانذ بوذ . جون بر عكس