به دو گفتم كه مشكى يا عبيرى * كه از بوى دلآويز تو مستم
بگفتا من گلى ناجيز بوذم * و لكن مدّتى با گل نشستم
جمال « 1 » همنشين در من اثر كرد * و كرنه من همان خاكم كه هستم
سبب دوم آنكه آن نفس در عقبى ديكرباره به بدن آمدن و بيوستن و با آن بهم مؤبّد و مخلّد كشتن . و هر جند در عقبى بدن بواسطهء او كمال خواهذ يافتن ، نه او بواسطهء بدن ، تا مكافات او كرده باشذ ، و خلوذ بدن بدين وجه متصوّرست . و ما اين معنى و حقيقت خلود بدن و حشر اجساد ، بموجبى كه نفس به همان بدن اوّلين تعلّق كيرذ ، بادلّه و براهين نقلى و عقلى در رسالهء ابطال تناسخ و اثبات حشر اجساد كه در كتاب مفتاح التفاسير مندرج است ، و از مصنّفات اين ضعيف است ، ثابت كردانيذهايم . آن معنى از آنجا مطالعه بايذ كردن .
و اين معنى شرعا و عقلا جنين است . و جون جنين بوذ ، لا شك نفس را بذان تربت كه بذن او خواهذ بوذن ، التفات تمام ، و نظر او بذانجا زيادت ، و حضور او آنجا بيشتر توانذ بوذن .
هزار سال بس از مرك من جو بازآئى * ز خاك نعره برآيذ كه مرحبا اى دوست
بس بموجبى كه بيشتر ياذ كرده شذ ، [ 132 ] و اكنون ياذ كرديم ، حضور صادقان و سايلان را بذان تربت ، و زيارت آن بزرك دريافتن اثرى تمام توانذ بوذن ، شعر :
اكر بصدق كسى خاك كور من بوسذ * ز خاك تيره بيابذ نشان مهركيا
و احوال حجّ ، مصدّق اين معنى ، و اين معنى شرح و بيان كيفيت احوال حجّ توانذ بودن . و البتّه اعتقاد جنان بايذ داشت ، كه هر كس كه نيّت تمام صافى ، و اعتقاد
هامش
( 1 ) - ظاهرا بايد « كمال » باشد .