جهت همسران و زيردستان تصوّر نكنند ، نه جهت اقسام ديكر ، جه هر كه جهت اقسام ديكر تصوّر كنذ ، هم خطا كرده باشذ ، و هم معنى اين حديث را كج فهم كرده و مصدّق اين معنى حديث قدسى است كه فرموذه كه : « الكبرياء ردائى و العظمة ازارى فمن نازعنى فى واحد منهما ادخلته النّار » . .
و هر جند اين حديث قدسى مصدّق و مقوّى اين بحث و بيانست ، لكن ازين بحث و بيان نيز معنى اين حديث روشن ميشوذ .
امّا آنج كبريا و عظمت را بردا و ازار نسبت فرموذه ، ببايذ كفتن تا آن روشن شوذ :
كوئيم : هر جند صفات بذات قائم است لكن ذات غير صفاتست . و عظمت و كبريا صفاتاند نه ذات . لا جرم جهت تفهيم و مثال بطريق مجاز آن را بردا و ازار كه آن به بدن بيوسته است نسبت كرد نه بآلات و جوارح بدن ، و آنجه بديكر ملبوسات متنوّعه ، كه آن نيز به بدن بيوسته ، نسبت نكرد . جهت آنست كه ملبوسات ديكر عادت باشذ كه از باذشاهان خواهند ، و باذشاه بحسب مناسبت بهر كس دهذ . لكن آنجه كسى را حدّ و اندازه و دليرى آن باشذ ، كه ردا يا ازار كه مخصوص باشذ بباذشاه بخواهذ ، و كستاخى كنذ و بستانذ و در ان تصرّف و شروع نمايذ ، نتوانذ بوذ . و كسانى كه اين كستاخى كنند ، ايشان را بكشند ، مانند آنجه از خرانه و ملبوسات باذشاه توقّع دارند كه همه به قدر مناسبت و حسب عنايت باذشاه التماس كنند ، يا او خوذ بدهذ ، و احكام و مناصب و مراتب جليل و حقير .
همجنين اكر آنجه كسى جيزى كه بباذشاه مخصوص باشذ ، بخواهذ ، و طمع كنذ يا در آن تصرّف نمايذ ، مانند آن باشذ كه نام باذشاه بر خوذ نهذ ، يا فرمان باذشاه بدل خوذ بنويسد ، يا تاج او بر سر نهذ ، يا بر تخت او نشينذ . اين همه آن باشذ كه جنين كسان بذان كشته شوند . و خصوصا كسانى كه ايشان معظّمتر و مشهورتر باشند ، مانند : امراء بزرك كه اكر ازين معانى جيزى ازيشان صادر كردذ ، ايشان متّهمتر شوند از ديكران كى ايشان را طمع بمراتب اعلى نباشذ . و : « المخلصون على خطر عظيم » اشارت بذين معنى است .
و اكر نيز دعوى باذشاهى نكرده باشذ ، و از روى كستاخى يا بازى بر آن معانى اقدام نمايذ ، مانند آنجه كسى را جهت بازى « امير نوروز » كردانند . بعد از جند روز او را در آب اندازند ، تا نباذا كه آن معنى در دماغ او بمانذ يا هيبتى از آن او در دل خلق جاى كيرذ .
و اكر از كوذكان كه مقرّب باذشاه باشند يكى بىفرمان او بطريق كستاخى جامهء او
اسئله و اجوبه رشيدى ( فارسى ) — صفحة 211
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص٢١١